نمردم که اما چه غریبم بی تو اینجا که خاطراتم سوخته
سلام . خوبی خوشی سلامتی سرحالی مهربونم .
حال من هم خوب است اما تو باور مکن......
یاد من باشد تنها هستم....
|
زخمي تر از هميشه از در
د دل سپردن سر خورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتي شكسته با كوله بار غربت در جستجويه مرحم راهي شدم ز يادت
رفتم براي گريه رفتم براي فرياد مرحم مراد من بود كعبه تو را به من داد
اي از خدا رسيده اي كه تمام عشقي در جسم خالي من روح كلام عشقي
اي كه همه شفايي در عين بي ريايي پيش تو مثل كاهم تو مثل كهربايي



گلی را که دیروز
به دیدار تو ,هدیه آوردم
ونگرفتی
ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبا ییش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب ,برد
صفای تو اما,گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو ,در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است

مهر ورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که " تو " یی
بر نیاید دگر آواز از " من "!
آههههههههههههههههه
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست ,
بپذیریم به جان ;
هر چه میل دل او ,
بسپاریم به باد !
آه !
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق .
در زمانی که چو کبک,
خنده میزد " شیرین " ;
تیشه میزد " فرهاد " !
نه توان کرد به جانبازی فرهاد : افسوس,
نه توان کرد ز بیدردی " شیرین" فریاد .
کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است !
کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است .
رمز شیرینی این قصه کجاست ؟
که نه تنها شیرین ,
بینهایت زیباست :
آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست :
جان , چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بئدت هر نفسی .
به وصالی برسی یا نرسی !
سینه بی عشق مباد !
______________________________________________________
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست!

من همه قصه هام قصه توست
اگه غمگینه همش از غصه توست
یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که یه دفه خیس نشی یخ کنه بال و پرت
نشکنی یه وقت
من تموم قصه هام قصه توست
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که آتیش عشق تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو بازم میگم برات انقده میگم که خسته شم
مردم به خدا از غم هجران و جدایی،ای دلبر دور از نظرم پس تو کجایی
جون پناهم زیر بارون دستای گرم تو بود
درد و رنجی از این عشق گناه من نبود
رفتی و عمری گذشته ولی بی تو گذشت
رفتی و قلبی شکسته به دست تو شکست
چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن
چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن
هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود
هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود
با رفتنت چیزی عوض نمیشه من میمونم منتظرت همیشه
میخوای بری میخوای بری معلومه از نگاهت
چشمای عاشق میشینه به راهت
خوب میدونم یه روزی برمی گردی
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش!
دیدی آسمون خراب شد سر ما
غصه شد وصله ی بال و پرما
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز برای روز آینده
عمر اینه بهشت اما آه...........
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته است

بردی دلمو من از تو آن میخواهم
وز گمشده خویش نشان میخواهم
سر مصرع هربیت تو حرفی بردار
هر آنچه آمد من از تو آن میخواهم


رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم!
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم!
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم!
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم!
هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!

نه نسیم کشد دست بر گیسوانم نه شب زند خواب بر چشمانم .
نه پای رفتنی مانده از دفتر خاطرات و نه اثر عطر تو بر دستانم.
نه دیگر تاب ماندن بر هستی خویش است و نه دیگر پای رفتن از نیستی خویش
نه دیگرمحرمی تا غبار غم از دیده زداید و نه اشکی که بر غربت بی صدایم حسرت کشد
نه دستی که دوای دردم باشد و نه حرفی تا اسارت سکوتم را باز ستانم .
کاش این شب ز ره نمی امد یا اگر امد دگر به چشمم صبح نمی امد.
اه اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد ....
اه اگر دستان خوب تو حامی دستان من باشد....
اه اگر روزی صدای تو گوشه ی اواز من باشد...
اه اگر دیروز بر گردد لحظه ای امروز من باشد....
قلعه ی سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد.....
عزیز مهربانم ! چشمانم از ستاره ی تو نور می گیرد......
ای هم سفر؛بی ارزو؛راهی ندارم پیش رو،بیهوده خاموشم مکن ،
حالاکه یادت میکنم،دیروزوامروزم گذشت فردافراموشم مکن،
چشمانم در جاده های سرد انتظار ،امدنت را تمنا میکند . ای ارام دل من ، با من بگو چگونه از رویش یاس ها بگویم ؟ وقتی که نرگسی های چشمت را حسرت دیدار به دست فاصله ها سپرده است . هر شب با یاد تو به خواب میروم و صبح به انتظار دیدار رویت ......... اه... كاش مي شد اشك را تهديد كرد ،مدت لبخند را تمديد كرد كاش مي شد در ميان لحظه ها ،لحظه ي ديدار را نزديك كرد كاش مي شد لحظه اي پرواز كرد ،حرفهاي تازه را آغاز كرد كاش مي شد خالي از تشويش بود، برگ سبزي تحفه درويش بود كاش تا دل مي گرفت و مي شكست، عشق مي امد كنارش مي نشست مهربونم ! کاش .........
نیاز ساده ی من جاده و باران و تو....
شاد کن جان من که غمگیـــن است
رحم کن بر دلم که مسکیــــن است
روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیــــــاه کنداین است.
اخر ای نازنینم بی روی خوش تو زنده بودن مرگیست به نام زندگانی.
خیلی گرفته بی تو .....
کاش میدونستی این ثانیه ها و این دقایق رو بی تو چگونه می گذرونم...
در این غروب سخت پر از درد؛ کاش میشنیدی فریادم روکه بی تو خیلی تنهام....
کاش فقط یه دقیقه حرارت نفسهات رو، روی صورتم حس کنم...
کاش فقط یه ثانیه در اغوشت باشم...
عجیب دلم گرفته خدایا ... نفس هام به یاد تو یکی یکی اه میشه ...هزار بار گریه میکنم...
کاش امشب پیشت بودم اونوقت دیگه گریه نمی کردم اما نه ، میکردم ...
مگه میشه تو رو دید ولی گریه نکرد با اون چشمهای عاشق و معصوم
نگار من رفتی تو از کنار من ...
وای از منو این دل بی قرار من...
رحمی بکن خدا به روزگار من...
امید دارم به چی نمی دونم ؟
اما یه حسی ته دلم هست که میگه می بینمت راست یا دروغ نمی دونم ..
شاید خواست خدا اینه اما هر چی که هست خیلی سخته ...
انتظار دیدنت هی گل یاس بو میکنم . تا تو بیایی از سفر کوچه رو گلبارون کنم .
وقتی بیایی ابر ها دیگه جز اشک شادی ندارن ،روزها همش بهار میشن با غصه کاری ندارن
وقتی بیای شب تا سحر مثل ستاره ها میشم ، رسوای هر دقیقه و بیچاره ی نگات میشم
اما بگو نگار من!...
چند تا بهار تموم بشن تا تو بیای کنار من
چند تا خزون بهار بشن تا تو بیای سراغ من
عاشق نازنینم ! هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده و من پشت پنجره ی تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را. خواهم ماند به انتظار تو بی تو راه در چشمانم غوطه ور است و چشمانم در راه بی قرار تا روزی که باز گردی و ارام جان من گردی که دل بی تو لحظه ای ارام ندارد . چه شد که غم دل را برایت گفتم نمی دانم .اما می دانم که گریان نمی مانم
مردم به خدا از غم هجران و جدایی،ای دلبر دور از نظرم پس تو کجایی
چشمانم در جاده های سرد انتظار ،امدنت را تمنا میکند .
ای ارام دل من ، با من بگو چگونه از رویش یاس ها بگویم ؟
وقتی که نرگسی های چشمت را حسرت دیدار به دست فاصله ها سپرده است .
هر شب با یاد تو به خواب میروم و صبح به انتظار دیدار رویت .........
اه...
كاش مي شد اشك را تهديد كرد ،مدت لبخند را تمديد كرد
كاش مي شد در ميان لحظه ها ،لحظه ي ديدار را نزديك كرد
كاش مي شد لحظه اي پرواز كرد ،حرفهاي تازه را آغاز كرد
كاش مي شد خالي از تشويش بود، برگ سبزي تحفه درويش بود
كاش تا دل مي گرفت و مي شكست، عشق مي امد كنارش مي نشست
مهربونم ! کاش .........
آرزويي است مرا در دل ؛ كه روان سوزد و جان كاهد ؛ 
بخدا در دل و جانم نيست ؛ هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كي باشد ؛غم من مايه آزارش
شب در اعماق سياهي ها ؛مه چو در هاله راز آيد
نگران ديده به ره دارم ؛شايد آن گمشده باز آيد
شمع ‚ اي شمع چه ميخندي ؟....به شب تيره خاموشم
بخدا مردم از اين حسرت ، كه چرا نيست ..........
اروم جونم خوب باشی برای همیشه
روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست يا خواهر روزي كه ديگر در هاي خانه را نمي بندند و قفل افسانه ايست و قلب براي زندگي بس است روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است تا به خاطر اخرين حرف دنبال سخن نگردي روزي كه تو بيايي و براي هميشه بيايي مهرباني با زيبايي يكسان شود و من انروز را در انتظارم حتي روزي كه ديگر نباشم ...................................
اخر ای نازنینم بی روی خوش تو زنده بودن مرگیست به نام زندگانی.
بگذشت در فراق تو شبهای بی شمار شب های بی شمارررررررررر
هر شب در این امید که فردا ببینمت در این امید ... ایا که فردا ...........
|
شب فراق که دارند که تا سحر چند است ؛ مگر کسی که به زندان عشق در بند است ، |
|
دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها ، بی تو دارم با دل خود ماجراهایی روز و شب پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من ، روز و شب با یاد تو دارم صفایی روز و شب به تکلم به خموشی به تبسم به نگاه ، می توان برد به هر شیوه دل اسان از من خیالت می برد هر شب مرا تا سمت ویرانی ؛ ولی سوزاندم در خود بگو ایا نمی دانی به جرم اینکه می خواهم تو را ای مست عصیانگر ؛ همیشه شوکران نوشم همیشه سرد و طوفانی از ان روزی که در چشمت دل بیچاره ام گم شد ؛ چه پنهان از تو باور کن نه دین دارم نه ایمانی ببین من مثل یک در مخوف و ساکت اما تو ؛ به البرزی مه الود و خیال انگیز می مانی به ذره ذره چشمت قسم از خویش بیزارم ؛ وزین چار فصل درد امیز و زمستانی نه دیگر خسته ام باری بس است امشب بیا بر گرد ؛ تو را من دوست می دارم خودت هم خوب میدانی |
تا ابد دوستت دارم
و به تو محتاجم .
و همین لحظه
این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود
خود را از تو دور کرده ام....اه
با این وجود توجه وعشق تو هنوز در دلم بر پاست
تو سر پناه و مامن من هستی .
من از دیوارها می گذرم و پروازمیکنم تا درپناه تو باشم .
شاید که من لایق تو نباشم
اما می دانم حتی زمینی که بر روی ان ایستاده ام
از عشق تو سر شار است .
من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم ، لبخندی که گشاینده ی دردهای من است .
برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای اشک میریزم و ناله سر میدهم
اما امید دارم که روزی به پایان جاده ی انتظار خواهم رسید
ان روز
با تو در
کنار تو
غرق در ارامش خواهم بود .....
مرا با عشق او تنها گذارید! مرا تنها به این دریا سپارید!
ای با من وپنهان شده از دل سلامت ميکنم
تو کعبه ای هرجا روم قصد مقامت میکنم
عاشق ها میدونید دلشون مثل یه ماهی میمونه که نمی تونه تو یه تنگ کوچیک دوام بیاره .اخه ماهی سرشتش مال دریاست و تا به اون دریا نرسه اروم و قرار نداره .عاشق ها میدونید دلشون تو سینشون جا نمی شه نفس کم میارن سینشون تنگه واسه رسیدن به دریا .عاشق ها میدونید دل هاشون همیشه طوفانیه واسه معشوقشون وای اگه یه روز دریای دلشون به یه موج کوچیک خوش بشه ................
|
فدای سرت اگه من خیلی تنهام ، فدای سرت اگه گریون چشمام |
|
هنوزبراین باورم که دلی دراین دیاربه یادمن می تپد و هنوز به این امیدم که روزی همین دل به یادم بی قراری می کند و روزی همین دل به سویم می شتابد . چه غریب و ازار دهنده است که بی هیچ امیدی، خاطرات ماه ها و سال ها قبل را بی تو مرور کردن . این روزها بی تو ذره ای دوست داشتنی نیست . کوچه باغ یادت را هنوز دوست دارم و هنوز هم می پرستم . گر چه مانند گذشته در ظاهر بی قراری نمی کنم اما ... اما هنوز هم قلبم برای لحظه ی دیدار می تپد . میخواهم دیگر چون گذشته سخنی از تو به زبان نیاورم چرا که به تازگی اموختم سخن عشق نه ان است که اید به زبان . ساحل نشین قلب پر مهرت .....عاشق بارون . |
چشمانم در جاده های سرد انتظار ،امدنت را تمنا میکند .
ای ارام دل من ، با من بگو چگونه از رویش یاس ها بگویم ؟
وقتی که نرگسی های چشمت را حسرت دیدار به دست فاصله ها سپرده است .
هر شب با یاد تو به خواب میروم و صبح به انتظار دیدار رویت .........
اه...
|
تقدیم به تو که |
|
تقدیم به تو که تکه ای از اسمان در چشمانت و جرعه ای از دریا در دستانت و تبسمی زیبا از خاطره ی ایثار گل سرخ در معبر ارغوانی دلت به یادگار مانده ....
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق ولی دردمند را ، شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ، آزار این رمیده ی سر در کمند را ، بگذار تا بگویمت اندوه چیست ؟ .... عشق کدامست ؟... غم ...کجاست ؟.... بگذار تا بگویمت ای مرغ خسته جان ! عمری است در هوای تو از آشیان جداست دلم ........ دلتنگم ........... انچنان که گر ببینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت ، شاید که جاودانه بمانی کنار من .... ای نازنین ! که هیچ وفا نیست با منت ، تو آسمان آبی آرام و روشنی ........ من چون کبوتری که پرم در هوای تو ........... یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم ، با اشک شرم خویش ، بریزم به پای تو ......... بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح ! بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب ! بیمار خنده های تو ام !... بیشتر بخند ... خورشید آرزوی منی .... گرمتر بتاب ......... دلداده ی دلشاد تو ....عاشق بارون |
دستان پرمهرت را برای همیشه !.!.!. به سویم بگشا که تنها مکتب پرستش است.
دیری نپایید که با هم اخت شدیم . اما ناگهان چه زود دیر میشود؟!....
.زنده بودن احساس و عاطفه در وجود تو ، تنها چراغ روشنی است که هر گم کرده و تشنه ی محبتی را با هر بهره از بینایی ، همه وقت به سوی خود میکشاند .تنها تو بدان که کلامت در تفهیم مفهوم انچه درونم شعله ور است به حال سکون مانده اند و عاجزترازهمیشه بدنبال چیزی میگردم تا سرپوشی بر دل شیدایم قرار دهم؛...
در اینجاست که الفبای دفتر بی کلام عشق را باور میکنم....
عاشق، با تمام عجز و قصوری که در ابراز انچه لایقت بوده و نگفته ام و به گرمی ترنم صدای تو سوگند که برای همیشه دوستت دارم
|
هزاران بوسه بر تو ای چشمه سار عشق ، بر تو ای شقایق خفته در کویر عشق تو کیستی و از کدامین دیاری که نامت حلقه ی عشق را میکوبد و گشاینده ی گره تنهایی های من است ای نازنینم، ای تپش قلب من در لحظه های بدعت غم . ای طنین دلکش زندگی وساحل دریای صداقت . ای بهترینم ، تو رادوست دارم ؛ انقدر که اسمان از نهیب فریادهایم ابری گردد و باران عشق بر خاک محبت تو فرو ریزد ؛ انقدر که نسترنها ی سجده بر خاک تو روییده ودستانم رابرای گلهای زیبایی توسرشار کنم . وهرلحظه دوستت دارم رانثارنرگس چشمانت کنم. نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت ؛ نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت ؛ نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش اشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد ؛ و پر از مهر بودی و پر از نور بودم ؛ همه شوق بودی و همه شور بودم؛ چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم، ورازی نهفتیم ! چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم ! دو اوای تنهای سرگشته بودیم ، رها در گذرگاه هستی؛ به سوی هم از دورها پرگشودیم ... چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم !... چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم !... چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم !... چه شبها ، چه شبها که همراه حافظ ، در ان کهکشانهای رنگین ، در ان بیکرانه های سرشار از نرگس و نسترن و یاس و یاس و یاس...... ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم . تو با ان صفای خدایی !... تو با ان دل و جان سر شار از روشنایی !... از این خاکیان دور بودی ..... من ان مرغ شیدا در ان باغ بالنده در عطرو رویا ، بر ان شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی ، چه مغرور بودم .... چه مغرور بودم .... من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم. من و تو به سوی افقهای نا اشنا پر کشیدیم . من و تو ندانسته ، دانسته ، رفتیم و رفتیم و رفتیم...... چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا ، که گفتی به سر منزل ارزوها رسیدیم ... دریغا !... دریغا ندیدیم که دستی در این اسمانها ، چه بر لوح پیشانی ما نوشته است! دریغا در ان قصه ها و غزل ها نخواندیم که آب و گل عشق با هم سرشته است! تو که بودی نازنینم ! من کور بودم ... کور... از ان روزها آه...... عمری گذشته است . من و تو دگرگونه گشتیم . دنیا دگرگونه گشته است ! در این روزگاران بی روشنایی ، در این تیره شبهای غمگین بی تو بودن ها ..... که دیگر ندانی کجایم ..... ندانم کجایی........... چو با یاد ان روزها می نشینم ؛ چو یاد تو را پیش رو مینشانم ؛ دل جاودان عاشقم را، به دنبال ان لحظه هاااااااااااااا می کشانم ؛ سرشکی به همراه این بیتها می فشانم ، نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت ؛ نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت ؛ نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش اشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد ..... پر از مهر بودی ..... پر از نور بودم ........ |

يادم باشد که :


در بهشت تنها بودن سخت تر از زندگی در کویر است هر کس در این سرا ،جمال یار را نبیند حتما در بهشت هم تنهاست کور باد چشمی که دوست را نبیند یار بی پرده از در و دیوار در تجلیست و نسیم باد صبا برای سحر خیزان روح نوازست و مجاز پلکان حقیقت است ...بشنو از دل چون حکایت می کند ،این استخوان ریزید پیش کرکسان ،عنقای قدسی آشیان..دل جای یار مهربان است نه اغیار ،دل جای شادیست از غم شده ام بیزار..دل از ما برد و روی از ما نهان کرد ،بسوز ای دل که مرگت زندگانیست..خوش آمدی ای جان من کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست.