*بنام حضرت دوست*( هو العشق و هو الحق و هوالهو خوشـــــا هو هو زدن با حضرت هو!)

***

** تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند*

(واسه کسی که دفترش قشنگش پر از ترانه های عاشقونست)

*****

خدای مــــن !

" من گم کرده ای دارم "

که هر کجا آنرا می جویم اثری نمی یابم

خدایا ! تنها تو از نهان خانه دل او با خبری

تو می دانی دلیل تمام بغض های فسیـــــل شده نگاهم را!

خدای مـــــن!

من میدانم اگر یافتن گمشـــــــده ام * ( روزی) من نباشد

هرگــــــــــز آنرا نخواهم یافت

**** ****

در میخانــــــــــــه را بسته اند دگر..!

* وصال دوســـــت روزی ما نیست ..!! **

" بنال ای دل که رنجــــت شادمانیست!
بمیر ای دل که مرگـــــــت زندگانیست*


دلـــــی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد ، عشـــــــق ورزد ، اشک ریزد *

* *

پس تو کجایــــــــــی بهار دلم؟

* کجایــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجایی نازنینم؟ من رمز پرواز را گم کرده ام!!**

همان رمزی که تو همیشه در گوشم زمزمه میکردی و من تکرار میکردم

همــــــــان که هر روز برایم معنی دیگری داشت

و همــــــــــان بود که پرواز را صد چندان شیرینــــتر می ساخت

کجایییییییییییییییی ؟

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامــــــــی چند**

جانـــــم به قربانت ، دوباره غافل از دلم کجــــا رفتی؟

چرا نامـــــــه هایم را بی جواب گذاشتی

آهههههـــــــــهه ....

** **

چه کنم که هر چه می گویم و می نویسم...

هر چقدر بیشتر تو را می خوانم

تو از من می گریـــــزی!!

مانند شورزاری بی حاصل ، دریغ از خار و خسی!

شاید گفته های دل شکسته در نگاهت تکراریست

آری مانند تکرار روزهای بیکسیم

مانند تکرار خاطرات سرد هر نوبهار

تکرار لحظه های زرد هجران و جدایی

تکرار و تکرار گفته هایم در غم فراغت

عشق هم در برابر تقدیرمان تکراریست.....

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

در میخانه ات را به روی رویاهایم نبند

کاش میدانستی شبها با چه حالی تو را می خوانم

انگار فصل سرد تنهایی هایم فرا رسیده

سردم شده و میدانم هرگز گرم نخواهم شد

و من با فانوسی در دست نشان خانه دوست را میگیرم!

و تو را ای دلبر روزگار جوانی می خوانم

و من افتاده ام از پا ، خسته از غبار جاده

انگار این جاده را پایانی نیست

چقدر سخت و طاقت فرساست کسی سراغت را نگیرد

همان کسی که با تو عهد و پیمانی آسمانی داشت

دیگر اثری ازش نیست

عهد بشکست و با دیگری همنشین شد

چه نشسته ای دل ؟

باور کن بی رحمی روزگارت را!

باور کن فصل سرما را پایانی نیست

باور کن درد و دلهایت ، اشکهایت ، تمام احساس پاکت ..

برای عشقی محال است

باور کن وصال دوست روزی ما نیست

********

* نازنینا !*

با رفتنت یه دنیا غم نشسته رو قلبم

با رفتنت گلهای یاس و نرگس پژمردن

با رفتنت بیشه زار سرسبزمون کویر شده

با رفتنت آسمون دلم گرفته و بارونی شده

با رفتنت صدای نی لبکم خاموش شده

با رفتنت همش دلم هوای گریه داره*

خانه آرزوهام بی تو چه سرد و سوت و کور شده

چشام چه بی فروغ شده

چه کنم دلبر گرچه میدانم تکراریست

اما دلم برایت بسیار تنگ است****

بدون که عاشق توی کلبه همیشگیش چشم به راه نشسته

بدون که هیچی عوض نشده !

هر وقت از کوچه ما رد شدی سری هم به کلبه درویشی ما بزن..!

خالی از آرزو میشم تا تو برگردی به پیشم

با تمام عشقی که در قلبمان بود

جدایی همیشه فکر محالم بود

حتی در خیالم لحظه ای تنهایی نگاهم نبود

نه در خیالم نه در رویاهایم دستام خالی از عطر دستانت بود

التهاب لحظه های بی کسی را با خیال شیرین آغوشت سپری کردم

حتی برای یک لحظه انتظار حضور عاشقانه ات از من جدا نشد

با رفتنت دیگر هیچ آرزویی ندارم

** **

آرزوی* دل غمدیده ام :

* ماندن در شعاع کوچکی ازنگاهت

* بودن در هوای مهرت ...

* در این روزها که عشق کالای نایابی است *

و هر دلی را شیفته رسیدن به عشق حقیقی میسازد

من مست برق نگاهت هستم

مثل رقص مستانه قاصدکها در صبحدم حضورت

مثل پرنده ای تنها با بال و پری شکسته!

مثل تمنای لحظه آخر یک زندگی برای تولدی* دوباره

* تولدی برای صمیمیت و آغاز آشنایی!

* مثل تولد شکوفه ها تازه ی بهاری ..

* مثل تولد لحظه تحویل سال

* مثل تولد زندگی تازه از عطر عاشقی

** یا مثل تولد تو در هر بهار زندگیت **

آغازی از منتهای بی نهایت دلدادگی

من به این امید می خوابم که تو خواب تو رو ببینم

میوه کال فراق و از درخت دل بچینم

بیا آشیانه ای بسازیم

اینبار خشت خشت آنرا با عطر ایمان و قلبی عاشق

بیا روی تمام جدایی ها خط بکشیم

بیا دفتر تقدیرمان را خود رقم بزنیم

بیا عشق من بیا...

شتاب کن امید دلم

تنها تو بیا ...

بیا زیر باران قدم بزنیم

بیا دلتنگی هایمان را در کنار همدیگر آغاز کنیم!

* بیا زیر باران چشمانم قدم بزن *

بیا که دلم لک میزند برای آن لحظه مقدس حضورت

لحظه ای که تو از دوردست های رویاهایم از راه برسی

رویاهایی که ملموسترین حقیقت است

تو حقیقتی پنهان در رویاهایم

تو بهار پنهان در خزانم

تو باران پنهان در کویر غربتم

و تو بهترین آرزوی محالم پنهان در نگاهم

تو رازی پنهان در صدایم

تو آهه سوزناک همیشگی پنهان در قلبم

تو عشقی جاری پنهان در لحظه لحظه زندگیم

تو را تا ابد پنهانی دوست خواهم داشت!

تو را با تمام وجود عاشقانه دوست دارم

و دوست داشتن از عشق برتر است ...

تویی پروانه و من شمعم آری

چه شبهایی به دیدارت نشستم

عاشقت هستم

عاشقم باش

باورت کردم ، باورم کن

 

تو بدان ای محبوبم:

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

با تو خواهم ماند

ای محبوب بی ریای دلم

الهه ی من..

باز هم به خلوت تنهایی من بیا

و مثل گنجشککی عاشق بر درخت دلم آشاینه کن

همیشه منتظرت هستم*****

******

ای غایب از نظر به خدا می​سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

خدایا ، نگهدارش در امواج بلایا

که با شیرینی او خسرو هستم!

*********************************************************

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمــــــع**

شب نشین کوی سربازان و رندانـــــــــــم چوشمع

روزو شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریــــــــانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانــــــم چو شمــــع....

در شب هجران ،مرا پروانه وصلــــی فرست

ورنه از دردت جهانی را بســــــــــوزانم چوشمع

........

همچو صبحدم یک نفـــــــس باقیست با دیدار تـــو

چهر بنما دلبرا تا جـــــــــــان بر افشانم چو شمع**

 

 

سلام تک سوار وادی مهر و وفا***

سلام تنها مونس دل شکسته ام

سلام دلیل غربت چشم ترم *

**

سلام آرزوی قشنگم**

" ساقیا آمدن عید مبارک بادت" *

********

فرا رسیدن بهار طبیعت و میلاد گل آل محمدی مبارک*****

****************

نازنین عمرم ، الان که دارم این نامه را برات مینویسم ساعت از نیمه شب هم گذشته

وای زمان چقدر زود می گذره

مثل باد

مثل چشم بهم زدنی

انگار همین دیروز بود که به انتظار سال تحویل بودیم

اما چیزی که مسلمه اینکه زمان منتظر ما نمیشه

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دل دار بیار...

**

هر صبح که چشم باز میکنم و به آسمون خیره میشم

در خیالم شکل تو را روی ابرا میکشم

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نیست

سلامی دوباره به سپیدی گل یاس و به حرمت نامت سر میدهم

به یاد خورشید نگاهت دستان سردم گرما می گیرند و کلبه تاریک دلم غرق نور می گردد

با نسیم صبحگاهی قلبم آواز غربت را زمزمه میکند

فال حافظ میگیرم و دلم را سرشار از جام می و جلوه گاه عشقت میسازم

هر صبح حیاط دلم را آب و جار و میکنم

و بر سفره دلت عطر گل محمدی و سیب سرخی را به نشانه مهر مها میسازم

گیسوانم را با شبنم و گل نیلوفر آراسته میکنم

آنگاه در آینه چشمانت روحم را جلا میدهم و به انتظار قدمهایت می نشینم

مثل انتظار کویری تشنه برای ترنم باران

مثل نیاز ماهی گرفتار در ساحل برای پیوستن به دریا

مثل اشک چشمان لیلی ، مثل بیتابی شیرین ، دلسپرده ای مثل من...

مثل یک رویای شبانگاهی

مثل یک صبح دل انگیز بهاری ،

مثل یک حضور ...،

حضور عاشقانه ای به وسعت نگاهت

مثل پایان خوش قصه های سیندرلا و شاهزاده**

کاش بودی نازنینم*

مثل عاشقایی که دربر هم تمام دنیا را دارند

مثل پرندها که از هر غمی آزادند و رقص کنان اوج می گیرند و آواز می خوانند

دلم به اندازه تمام دنیا گرفته

مثل تمامی بغض گلویم در هر لحظه لحظه از نبودت

مثل تنهایی برگ زردی از شاخه افتاده از داغ لحظه رفتنت

من ماندم و تمام خاطرات و روزهایی که بی تو شب شدند

من ماندم و قلبی آکنده از غم فراغت

من ماندم و نگاه سردی به جاده

من ماندم با آرزویی که تا ابد داغش خاکسترم کرد

من ماندم و فریاد انتظار سبز تــــــــــــــــــــو

** سینه بی عشق مبادا **

دلم برات تنگ شده ، چشام چه بیرنگ شده

نزار به پات بیفتم ، دوباره برگرد ، برگرد ..

************

تو یه سرزمین دور ، تو یه شهر بی عبور

یه خونه ، یه اتاق سوت و کور

خونه خاطره هامو می کنم بی تو مرور

یادش بخیر چه روزایی بود

روزای تر شدن زیر بارون نگاهت

از اون نگاه گرم تو هزار تا خاطره دارم

توی چشمای نازت یه دنیا امیده .. صدام کن دوباره

عاشقم من عاشقی بی قرارم.....

قشنگ نازنینم ،هزارسال هم بگذره نمی تونم فراموشت کنم

تو بودی که عشق و به قلبم سپردی

عشق را با زمزمه صدای گیتار ..یادته؟ آهنگ سلطان قلبها و ....

وای چه صوت غمگینی داشتم ...از عشق تو

منم که غرق شوق و احساس و عشق بودم و تو ...

وای که چه رویاها و آرزوهایی داشتیم

وای از آه سوزناک تو

وای از قلب بی قرار من

وای از چشمی که یارش را نبیند ..خون ببارد

وای از عمری که در فراق تو سر آید و غروب کند

وای از آرزویی که به یک خاطره بدل شود و با یادش جان و دل سوزد

وای از لبی که نخنده و آوای غربت سر ندهد

وای از مرغی تنها که در بیکسی پرپر نزند

وای از نو بهاران بی یار

همچنان بی عید*

همچنان در انتظار....

وقتی تو نیستی عاشق عید و میخواد چی کار؟

قلب من که سالهاست عید نداره

وقتی التماس یه عاشق هم بی اثر میشه

آنوقت دلت شکسته میشه....

افسوس که تو دیگه تنها نیستی .....

تمام عمرم هم بشینم بپات محال است باز آیی

خیلی سخته تصور دستانت با دیگری

دستای عاشقی که عهدی را در دفتر سرنوشتم نگاشت و بی اعتنا گذشت

دستای پر تمنایی که با اشاره رقیب از من جدا شد

و دستایی که سالها از مهرت نوشت

دستان سردی که اول بار زیر باران صدایت زد و تو آنرا به گرمی فشردی

افسوس که تو دیگه تنها نیستی .....

************

***********

آره آرزوی محالم اینه رسم روزگار!

بی خیال این عشق محال؟

آره نه لایقت بودم... نه قسمتم با تو بود

تمام عمرم هم بشینم بپات محال است باز آیی

آههههههههههه

غصه منو نخوریا ! من این حقیقت و مدتهاست که باور کردم

و باهاش روز و شبم را سر میکنمدر مصطبه عشق تنعم نتوان کرد چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی

عاشق جونم***

دوســـــــــــــــــت دارم* بی بهانه *بی تنهایـــــت

ورد زبونم اسم تـــــــــو بوده

سایه سار تنهاییم یاد تــــــــــــو بوده

نگاهم خیره به راهــــــــت و افسوس......

بی خیال !!

بهترین دل دردمندم:

تا ابد دلم برات هزاران هزاران بار تنگ میشه

اما بدون فنا میشم از غم نبودت

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

**

بچه که بودم آرزوی کوچکی داشتم*

دلم میخواست یه بادکنک بزرگی داشتم و باهاش

میرفتم توی آسمون پیش ستاره ها******

انوقت یه سبد ستاره برای دوستام از آسمون میچیدم**

**

دلم میخواست میرفتم یه جای خیلی خیلی دور

تنهای تنها مثل شازده کوچولو توی یه ستاره گل سرخ و آب میدادم**

***

آرزو داشتم یه قصری از شکلات داشته باشم

مثل قصه ها***

بچه که بودم خیلی حساس و زود رنج بودم

تو مدرسه اگه معلم کسی رو میزد من میزدم زیر گریه !

آخه دلم براش میسوخت

حالا که فکر میکنم خندم میگیره

برام تعریف کردن که: سه چهار ساله که بودم پرستارم ما را ترک کرد

من هم 3 روز و 3 شب فقط اشک میریختم و بی تابی میکردم

همه را ذله کرده بودم!

برای یه بچه تحمل جدایی سخته

تا اینکه بردنم خونشون و من هم بغلش کردم اما بازم اشک میریختم...

*****

بزرگ که شدم احساسم هم با من رشد کرد

انوقت شروع به نقاشی کردم و احساسم را در نقاشیهایم ابراز می کردم

این کارو خیلی دوست داشتم

آرزو کردم یه روز هنرمند مطرحی بشم

بزرگتر که شدم آرزو کردم به دور دنیا سفر کنم

همه آدما را ببینم

دوست داشتم با همشون عکس رنگی داشته باشم!

****

اون روزا بعضی مواقع به عشق فکر میکردم

بیشتر به ماهیت عشق و عشق حقیقی

اما تا آنوقت از آن چیزی درک نکرده بودم و دوری میکردم

راستش را بخواهی هنوزم نفهمیدم

چرا میگن عشق سرخه؟

یا اون شعر که میگه مشکی رنگه عشقه...

بنظر من عشق بی رنگه و مثل هوا لازمه

اگه عشق نباشه دنیا با همه قشنگیش سیاه میشه

عشق یعنی صفا ، وفا ، خلوص و همه خوبیهای عالم

عشق مثل یه کهکشون بی انتهاست

و آدما به اندازه درک و ظرفیت خودشون به آن دست پیدا میکنن

عاشق با معشوق خود زندگی میکنه و میمیره

مرگ عاشق مثل حیاتش با خیر و برکت همراهه

خیلی توفیق بزرگی آدم عاشق از دنیا بره

توی این راه خیلیا به بیراهه میرن

بعضیا هم عشق و با هوس اشتباه میگیرند

و احساس خلإ میکنند

هرچی جلوتر میرن تشنه تر میشوند

من همیشه از این عشقا بیزار بودم

زیرا عشقشون مثل سراب، خالی و پوچ است!

****

*******

بعضیا میگن عاشق باید تنها باشه و در هجران معشوق غصه بخورد

اما بعضی آدما تحمل غم عشق و ندارن

بعضیا هم تحملش را دارن اما براش قدمی بر نمی دارن

یا اگه قدمی بر میدارن خیلی ناچیز و کمه

اینا هم به سراب عشق دچار می شوند

و قلبشون خالی از عشقه

عاشقای حقیقی تعدادشون خیلی کمه

اکثرا به بیراهه میرن.......

***********************

آنهایی که به عشق حقیقی نمیرسند در افسوس ابدی به سر میبرند

*******************************

میدونی عشق من!

اگه تموم دنیا مال من بود بخدا بی تو برام صفا نداشت

مثل تمام عیدهایی که بی تو میان و میرن

مثل تمام غنچه هایی که به شوق آمدنت لحظه شماری کردند و تو نیامدی

مثل آتشفشانی که به خاکستر تبدیل شد

خاکستری از غم، حسرت و تنهایی.....

توی این دنیای بزرگ فقط همین خاکستر برام مونده

ياده خاطراتت می يوفتم دستام ميلرزه

ياد روزه خاکستری سرده رفتنت

من که این زندگی را نمی خواستم

موهای سرم دونه دونه دارن سفید میشن

شادی از صورتم رخت بر بسته تا زمانی که تو بییایی

از اینکه ادای آدمای شاد و سرخوش و در بیارم خسته شدم

نمیخوام بگم فراغت را هم دوست دارم در حالی که

هر لحظش برام مثل جون کندن سخته

این حرف را تا حالا نگفتم :

از اینکه هر بهار منتظر آمدنت باشم و تو بی خیال از آن میگذری

خیلی خستمحتی به روی خودت هم نمی آوری عهدی که سالها پیش با من بستی

دارم میمیرم!

من که نمیتونم تاب بیارماخه اين دل من بی تو شده ديوونه

بری ازش می مونه فقط يه ويروونه

*****************

 

" کاش مثل اهل صحراها بلد بودم نی میزدم ....

اما تو که نیستی پیشم ، پس واسه کی میزدم ؟"

*********

دوباره بهار میاد و باز همون حرف همیشگی

اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمی شه

روزای آخر اسفند همه جا صحبت عیده

خوش بحال اون کسی که پیش گلها رو سفیده...

**********

حرفهایت هنوز هم طعم عصر پاییز عاشقی می داد

گفته بودی عجیب دلتنگی ، دل من هم برای تو تنگ است

پیش من هم غروب غمگین است .. پیش من هم طلوع کم رنگ است

گفته بودی ز غیبت باران ، باز هم درد مشترک داریم..

خودت را که نمیبینم اما میشینم در جوار نامه های نازنینت

آه کی به هم میرسیم هم بازی! من که دیگر ز عشق مأیوسم

هیچ کس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت اینجاست میان گلدان ست جلوی چشم آرزوهایم

سالها می شود با یادت توی این شهر زندگی کردم

معبود من

با یکی دو تماس خیال کوتاه ماهها رفع تشنگی کردم

......

لذت بیداری شب یلدا تویی / تازه ترین رنگ تمنا تنها تویی

دستای تو خود بهاره ،اما دست من خود زمستون..

بیا مهربونم با خورشید دستات غم دستمو آب کن

*****

هنوزم نمیدونم چطور باید هدیه وفاداری را جبران کنم

افسوس که در کنارت نیستم تا برات سبد سبد گلای یاس و سرخ بیارم

افسوس که نیستم

افسوس که دورم و فقط میگیم

با تولد بهار برام مقدسه

فصل شاد تولد نگات

فصل رویدن و شکفتن گل آرزوهامه

فصل تولد سبز قدمهای پاته

فصل باریدن بارون قلبی بیقراره

********

وای چه هوای روح بخشی داشت

بوی گلهای وحشی و درختچه های کوهستان

و رودی روان و چشمه جوشان از دل طبیعت وحشی اطراف شهرمان

و سکوتی که به انسان آرامش میده

و گیاهی با برگهای پهن و کوچکش از دل سنگ

که عظمت خالق آنرا که با هنرمندی تمام از دل سنگ رویانده

به هر سویی که می نگری جلوهی زیبا از رویش طبیعت را خواهی دید

که به گونه ای تحسین بر انگیز گلهای بسیار ریز را از خار شکفته

در دل کویر هزاران زیبایی قرار داده برای ما انسانها

تا به عظمت خودش پی ببریم

سنگهای سختی که کوه های عظیم جسته را برافراشته

که هر کدامشان شکل مستقل و آفرینش خاص خود را دارند

من که با دین این همه زیبایی

ذکر سبحان الله بر زبانم جاری بود

هر کدام از آن مناظر بکر خود یک تابلو نقاشی باشکوه بود

در جایی از کویر افق دوردست به خوبی نمایان بود

معبود من : من تو را در ظرافت آن گلها جستم

من تو را در دل سنگ سختی که با آب روان نرم شده بود جستم

من خود را ذره ای در عظمت بی کران تو جستم

و عرق شرم میریزم از نافرمانی هایم

از اینکه پاکی وجودم را با گناه آلوده ساخته ام

می ترسم از اینکه تمام عمر یک قدم نتوانم بسیویت بیایم

میترسم که در ظلمت چشم فرو بندم و در پیشگاهت خجل شوم

میترسم ارزش عبودیت و بندگی تو را با اشوه ای از یاد ببرم

میترسم که مانند خیلی های دیگر امام زمان خود را نبینم

میترسم لایق بودن در جوار مولا را نداشته باشم

میترسم مولا از من رو برگرداند و بگوید برو...

به کدام عبادتم دل ببندم

من که تهی دستم و بی چیز و مهجور..

معبود من:

مرا ببخش که تو همانا آمرزنده و رحیمی

مرا از خود نران که تنهای رسوا خواهم شد

چیزی که از خود ندارم دریچه قلب ناپاکم را به سوی پاکیها و نور خودت بگشا

قلبم را با روح ایمان به اوج ایمان و خوبیها رهنمون ساز

و در زندگیم افراد با ایمان و عاشق را قرار ده

که در جوارشان من نیز پاک شوم

همانا که تو توانا و بینایی

الا ای آهـــــــوی وحشی کجــــــــایی؟؟

مرا با توســـــــت چندین آشنــــــــایی....

بیا عزیز ! که امشب ضیافتی از حرفها و ناگفته هایم برایت ترتیب دادم!

 

Ô

Ô

Ô انتظار باران.....

Ô

Ô سلام آشنای غریبم

Ô سلام بر تو تنها تک سوار عشق

Ô سلام بر باران نگاه مهربانیت

Ô ....

Ô

Ô

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید! من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود...

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد....

سر انجام روزی گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا ! نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش! دوختند.

گنجشک هیچ نگفت!

و خدا لب به سخن گشود:

« با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست »

گنجشک گفت:

" لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی!! این طوفان بی موقع چی بود؟؟؟!!

چه می خواستی از لانه محقرم؟؟ کجای دنیا را گرفته بودم؟!

و سنگینی بغض راه کلامش را بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد.

خدا گفت:

« ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی... »

گنجشک خیره در خدایی ، خدا مانده بود.

Ð

خدا گفت: « و چه بسا بلاها که به واسته محبتم از تو دور کردم...

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!! »

اشــــــک در دیدگان گنجشک نشسته بود..

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های هــــــای گریه هایش ، ملکوت خدا را پر کرد..........

این ذکر را ترک نکن!

اَلّهُمَّ ارزُقنی التَّجافیَ عَن دارِ الغُرور و

الانابَهَ الی دارِ الخُلودِ و الاستِعدادَ للموتِ قَبلَ حُلولِ الفَوتِ.

اگر می خواهی سعادتمند زندگی کنی و بمیری ،

اگر می خواهی همیشه آماده سفر باشی و واهمه ای نداشته باشی بر این ذکر مداومت کن.

عزیز با صفا!

اگر افسرده دل و نا امید از انسانها شده ای بدان که خداوند به تو عنایتی کرده است!

خدای رحمان می خواهد تو را عاشق خودش سازد!

اگر طوفانهای روزگار تو را شکسته

دلت را به عظیمترین عشق بسپار

و آن را جستجو کن

زیرا که هیچ جنبده ای لایق عشق نیست جز خالق آن

دلت را از عشق های زمینی بکن

عشق هایی که جز حسرت و خودکامگی چیزی بهمراه ندارند

و بدان اگر خدا چیزی را از تو گرفت

مطمئن باش بهترین ها را به تو ارزانی خواهد کرد

خدای رحمان که از روح خود بر انسان دمید و به او نعمت زندگی کردن بخشید

که اگر تمام زندگیمان را به شکر او بپردازیم هرگز آنطور که شایسته اوست شکرش را نخواهیم آورد

پس چرا با ذلت درخواست خود را پیش بنده خدا بازگوییم

چرا مهر را از سرچشمه عشق الهی نمی جوییم

چه میشود که صدای رسای حق را نمی شنویم

چطور چشم ها را بر رحمت های خدا فرو بسته ایم

زمانی که هوای نفس بر انسان غلبه پیدا میکند انسان کور وکر میشود

و به بیراهه می رود و جایگاهش را در بهشت به دیگران به ارث می گذارد!

آه خدای مهربانم اگر لحظه ای نگاه رحمت و باران لطفت را از ما بگیری

چقدر در این دنیا غریب و بی کس خواهم بود

آه چگونه از بند هوای نفسم رهایی یابم؟

خدایا مرا به زیر باران کرمت ببر تا روحم پاک شود

و ضمیرم صیقل یابد و قلبم سرشار از عشقت گردد

خدایا شرمسار از گناه خود به پیشگاهت پناه آوردم

مرا به آغوش بخشش خود گیر

مرا با حلاوت حضورت سرمست ساز

دلم را روشنی بخش و جام وجودم را وسعت ببخش

ای محبوب من خجل و پشیمانم از کرده خود

با دلی شکسته و مملو از یأس از دنیای فانی تنها تو را میجویم

ای معبود من :

محتاج عنایت و لطفت به کوی تو پناه جستم

اینک دلم همچون کویر سوزانی است که جز خارو خاشاک در آن هیچ گیاه دیگری نروییده

مولای من: اینک باران رحمتت میتواند دلم را به باغی زیبا مبدل سازد

بر من ببار ای یکتا خالق هستی

به من قلبی ببخش که در دریای بی کران تو غرق شود

نیست شود

تنها جمال زیبای تو را ببیند و تنها صدای رسای تو را بشنود

یاریم کن تا برای بندگانت مفید باشم

و زندگیم را مانند بنده شایسته خودت به پایان رسانم

اینک که مرا بطرف خودت خواندی

یاریم نما که جز رضای تو در دلم هیچ آرزویی نداشته باشم

و جز رسیدن به وصالت هیچ نخواهم

تویی که مرا اشرف مخلوقاتت قرار دادی

یاریم نما که به ذلت تن ندهم

خدای من

نام زیبایت را بر کامم بریز و

روز به روز شیرینی حضورت را بیشتر گردان

خدای مهربانم

عشق حقیقی را تو به من نشان بده

که قلبم سراسر مشتاق دریافت آن است

گرچه میدانم

لایق فیض حضورت نیستم اما بگذار، زندگی چند صباحی به خیالت بکنم

.............

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

و ز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ریز که معذور نماندست....

 

 

دلا! دیدی که دلبر عهد بشکست؟ زما ببرید و با اغیار پیوست؟

كيــــــــست كه جز تو مرا دریابد ؟!

.....

ÐÐÐ

خودم اینجا دلم در پیش دلبــــــر!

خدایا! این سفر کی می رود سر؟

خدایا!

کن این سفر را آسان از برایم

که بینم بار دیگر روی دلبــــــر

ÐÐÐ

مثل همیشه عشق

غمگین و خسته است

مثل همیشه اشک

در خون نشسته است

اخبار،

تازه نیست

همچون گذشته است!

ای ساکنان وادی عشق و صفا

بیا تا گویمت شرح جدایی ، حدیث صبر و سوز و بینوایی!

چیه دلم غریبی! چی دیدی داری گریه می کنی؟

می گی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود!

می گی دلتو شکسته اونی که همه ی کس تو بود

...................

ای عزیزترینم

چقدر جایت خالیست اینجا ، هوا برفی و جویبارها یخیست اینجا!

دارم توی تب می سوزم ...

میدونی چرا؟

صدام در نمی آید چقدر از این بیماری بیزارم.

همیشه وقتی انتظارش را نداری به سراغت میاد

دردو بلات به جونم آه...

نفس تو بودم...

دلم خیلی گرفته برایت نازنین.

تنهایی خيلی سخت می گذره...

عزیزم تا روزی که عشق تو همدم منه
دل دیوونه ام از عاشقی دل نمیکنه

همیشه به یادت هستم عسلم

هیچوقت حرفا و خوبیهایت را فراموش نخواهم کرد

حتی اگه هزاران بار بمیرم و زنده بشم عاشقانه به تو محتاجم

و عاشقانه تو را می خوانم

حتی

اگر صدا یا دستی برای خواندن و نوشتن نداشته باشم

قلبم را بر سفره پر مهر و عاشقت میهمان میکنم

و هنوز هم تو را آرزو دارم ای عزیز گمشده ام

معشوق مهربان:

به اندازه تمام لحظاتی که بدون تو سپری شدن

دوستت دارم

به اندازه تمامی شعرها و نوشتهای عاشقانه عالم

دوستت دارم

من تو را به اندازه عشق و تمام خوبیهای دنیا

دوست دارم

من طرز نگاه چشمان تو را از تمام هستی بیشتر

دوست میدارم

من سوختن را ،عشق را، انتظار را و همه زندگی را فقط بخاطر تو

دوست میدارم

من تنها تو را دوست میدارم زیرا با تو تولد یافتم

در کنارت زندگی را، تابندگی را، مهر را ... لمس کردم

من نابترین زمزمه و جوشش قلب هستی را در نجوای شبانه تو یافتم

تو هدیه ای بودی از طرف ایزد منان بر قلب تاریک من

تو رحمتی بودی بر زندگی بی فروغ من

حال این را بدان ای چشمه سار همیشه جوشان دلم ای سرو سرفرازم

زندگی ناچیزم را با تو خواهم ماند تا در جوارت به عشق حقیقی دست یابم

 

آری ، زندگی نیست بجز زندانم

بگذار تا همیشه میهمان کوچک دل دریایی تو باشم

بگذار تا دمی در رویا رویت ببینم

بگذار آرزو به دل نمیرم!!

 

دلبر!! شربتی از لبهات بفرست برایم

گلاب از گوشه چشمات بفرست از برایم

برای توتیای چشم عاشق ... کف دستی ز خاک پایت بفرست.

دو سه تا دونه موی تو...بوی تو...

دلبر جونــــــم!

بی تو مانند برگ خزانم، زرد و خسته....

تو بدان

که همیشــــــــــــه دوستــــــــت دارم

به اندازه تمام دست نوشتهایم در دفترم ........

كيست كه جز تو مرا دریابد ؟

کیست که بتواند وسعت نام تو را در دلم اندازه بگیرد ؟

کیست تا ناله های شبانه و سوز چشمان ترم را پاسخ دهد؟

کیست که دست سرد و خسته ام را به گرمی بفشارد؟

در سیل انتظار چه کسی قلب من را به تو پیوند می زند؟

بگو چه کسی انتظار را برای همیشه از سرنوشتمان خط می زند؟

کیست جز من که خاک قدمهایت را طوطیای چشمش گذارد؟

(گر چه میدانم ، سزاوارت نیستم!)

ÐÐÐ

یک تفال زدم به حافظ ...

چه بیت زیبایی!

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست / چون کوی دوست هست بصحرا چه حاجتست

.....

صفحه بعدیش یک غزل بود که آه ...

رواق منظر چشم من آشیانه تست / کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست....

یادته چطور صدام میزدی وقتی زیر لب این بیت ...یادمه

یادته همه شعرای که می خوندی برام مقدس بود؟

چونکه از قلب پاکت سرچشمه گرفته بود.

باور کن مهربانم هنوز که هنوزه شب و روزم را بیاد اون لحظات زیبامون می گذرونم

و در دل حسرت نبودت دیده ام را خون بار میکند

آری دلبر، هنوز هم در دلتنگیهای عاشق یاد معشوق غوغا می کند

با تو زندگی را با تمام خوبیهایش لمس کردم

من که مدهوش تو بودم و غافل از بی رحمی روزگار

هنوزم شبها تو را در خواب شیرین رؤیت میکنم.

با آن صورت چون ماهت ، با همان تبسم مهربانیت ...

با آن صدای گرم و دلکشت که هرگز مثلش را نشنیده ام

عشق بی مثالم

به من بگو چرا هر چه منتظرت شدم سزاوارت نشدم؟

چرااااااااااااا؟

ÐÐÐ

منو ببخش که جمله هام کمی بی معناست

همانطور که گفتم دارم توی تب می سوزم

خيلی سخت می گذره...

ای ستاره امیدم !

چیزی از دنیا نمیخوام من به عشقت قانع ام

برات میمیرم نور دیده ام ..

تو را شبی دیدم در شبی اهورایی

تو را به روشنی دیدم مثل اینکه تمام عمر در کنارم بودی

شب عید بود آن شب برایم،

آهههههههه....

چه خوش رخ و نازنین چشم و زلفت معطر بود آن شب

ندیده بودم روی مثل ماه تو را تا به آن شب

عشق دیرینم

حال نمی دانی که چه دلتنگم برایت

برای لحظه ای با تو بودن دلم خیلی تنگ شده

حال کجایی که بینی تقلای دل پریشان را...

حال کجایی که بینی

شدم به تو محتاجتر از قطره آبی به ماهی

تو خود گفتی که آیم سویت ای یار!

ولی ترسم بمیرم تو نیایی...

به خودم میگم ، برو سزای تو همین است

برو که دیگه فرشته مثل او در خواب بینی!

آرزوی دلم

با روزگار چه می کنی؟

با خلوت و دلتنگی هات چه می کنی؟

چه می کنی وقتی منو نداری

چه می کنی با قلب پر احساس و مهربونت؟

با قلبی به وسعت دریا و لطافت برگ گل یاس

راستی از گل یاست چه خبر؟

توی باغچه براتون یه بوته گل داودی و نرگس کاشتم

اما فقط پاییز به گل میشینه

پاییز امسال پر از گل شده بود

نمیدونم سال دیگه هم عمری هست یا نه

اما می خوام تو باغچمون

گل یاس و شب بو بکارم

میدونی عشقم دیگه قشتگترین گلا هم با من غریبی میکنن

میدونم من به تو خیلی بد کردم عشقم

منی که نمی خواستم بی وفا باشم

....

اما گل نیلوفریم

من تمام این مدت ، تمام در لحظات زندگی منتظرت بودم

نا امید بودم ولی ...

ولی با تمام وجود منتظرت بودم

زیرا تو عشق جاودان قلب من بودی عزیز نازم

و خود می دانی جز خوشبختی تو هیچ آرزویی ندارم

زیرا شادی تو شادی من است

هنوز همه دعاهایم از برای قلب مهربان توست

و از خدای مهربون میخواهم همیشه پناه دل آسمانیت باشد

جای بوسه هایم روی چشمهایت را

و نوازش دستان کوچکم روی موهایت را

تا ابدیت به یادگار گذاشته ام

اکنون مثل برگ لرزانی از شاخه افتادام به زیر پایت

مرا دریاب محبوبم!

نزار زرق وبرق زندگی دل و روحت را مخدوش سازد

زندگی خیلی کوتاه است

باید به فرصت ها فکر کرد

باید همه را دوست داشت

تو لایق عشق بالاتری هستی

همان عشقی که کمتر کسی توان فهم آنرا دارد

قدر صفای باطنی خویش را بدان که تو را به اوج خواهد رساند

اگر عشق خدایی شد هرگز ناکام نخواهد شد

همیشه بدان تو تنها کسی هستی که از صمیم قلب برایت دعا می کنم

هنوز همه حرفهایت را به خوبی بیاد دارم

حرفهایی که شاید آنروزها عمیقا آنر درک نکرده بودم

فکر میکردم همیشه در کنار هم خواهیم بود

.......

اما مدتهاست که از حالت بیخبر هستم

و این بی خبری برایم دردی جانکاه شده

حتی نمیدانم نوشته هایم را می خوانی یا نه؟

بیم دارم که خدای نخواسته کسالت داشته باشی

کاش ترس من بی مورد باشد

امید دارم سلامت باشی و سرخوش

ای مهربانترین یار

دلم برات تنگ شده دنیا برام سخت شده!

خواشمندم نشانی ، قاصدکی از خود برایم بفرست

تا کمی دل دیوانه آرام گیرد و مرهی بگذار بر ضخمهای دلم

بیا که در عطش فراغت لبهایم خشک شده اند!

بیا و با کلام همیشه بارانیت بر من ببار!

بیا که دریای مواج وجودم ساحل آرامش تو را می جوید

بیا و به رویاهایم رنگ عاشقی ببخش

بیا که دستانم خسته ام نوازش تو را می جوید

بیا که حرفهای نگفته زیادیست که منتظر باران نگاه توست

بیا تا عهدی با گلهای باغچمان ببندیم !

بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم.. پنجره ی امیدمو هنوز به روم نبستم..
پرستو های عاشق به خونشون رسیدن..

اما چرا عزیز دل هر گز تو رو ندیدن

چشم براهت ....