عجب رسمیه رسم زمونه



سلام بهار نازنین عمر من
سلام به همه زندگیم
آرزوی قلبم وآروم جونم
پیشکش چشمای نازت می کنم این همه تراوت و تازگی بهارو..
با اون همه شکوفه های ناز که سر هر شاخه را تزیین کرده...
نثار دستای مهربونت بوسه ای که همراه نسیم برات فرستادم
ایشالا که ی سال پراز عشق و صفا و مهربونی داشته باشی.
میدونی که بی تو همه زیبائیهای دنیا برام دلگیره حتی بهار..
خیلی دوست داشتم که تو این لحظه ها به یاد عشق قشنگمون ی عالمه حرف می زدیم
وی عالمه شعر میخوندیم و..آه
اما نشد اما نمیشه

گرید به حالم
کوه در و دشت
از این جدایی
می نالد از غم
این دل دمادم
از این جدایی
باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
گــريـه كـن اينجــا بهار زنـدگيسـت
ابتـــداي لالـــه زار زنـدگـيـســـت
گـريـه كـن اينجــا زِمـرگ عـاشقــان
بــاز شـد دروازه هــاي آن جهــــان
گــريـه كـن تـا بـودنــت معنـا شـود
قطــرة گــم گشتـه ات دريــا شــود
عــاشـقــان را ديـدة تــر گـر نبــود
عشـق را خــاكـي دگـربـرسـرنبــود
گـريـه كـن بـاآب و مـاهي گريه كـن
بـا كبـوتـرهـاي چـاهـي گـريـه كــن
تـا قيـامـت گـريـه مـن بـهـراوسـت
بـر نمـي دارم ســر از افـغـان دوست
دوسـت دارم تـا قـيـامـت سـر نـهم
بــر سـر ديـوار و چــشـم تــر نـهم
آنقـدر گريم كـه هسـتي خـون شـود
جـاي جــاي خــاك ديگرگـون شــود
گـريـه كـن اي فهــم پاك پـاكهـا
گـريـه يـعنـي همدلي بـا روح آب
گــريـه يـعـنـي روشـنـي آفتـاب
گريـه يـعـنـي ارتــفــاع روح مــا
غوطة دل در تــن مــجــروح مــا
اي طبـيب جملـه عـلتـهـــاي مــا
اي صـفــاي روح مـا اي نــور مــا
روشنـي بـخـش وجـود كــور مــا
گريه مـي بايــد بـه فـريادم رسي
در غمش يــاري نـدارم از كـسـي
هركه را چشمي از اين غـم شدسپيد
تـا قيـامــت غير شادي ، غـم نديد
آه، اي بــوي خـــدا در صـبـحـدم
بــوي سيـب اي بـوي مولا ازبهشت
بوي سيب اي ميوه عـاشق سـرشت
اي وزيــدنهــاي تــو از آن جـهــان
كـه دمــادم مـي وزد زان بــوستان
صبحگه چـون مي روم دركوي سيـب
مست مستت مي شوم اي بوي سيب
تک و تنها اگــــر مــاندم در اين غـــربت ملالی نيست
اگر سهم دلم شد اشک و اين حسرت ملالی نيست
نيـــــــازم ای گــــــل نازم ز بعــــــــدت دل نمی بازم
بيــــــادت تا ابد با غــــم ،غـــــم عشق تو می سازم
نفسهائی که تنهـــــائی ز بعدت می کشم درد است
ز بعدت آسمــــــان دل شب يلـــــــــدائی سرد است

سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
بزار رو سینم سرت , چشمای خیس ترت
بزار تا سیر نگات کنم , بو بکشم پیرهنت
بقل کن بچسب بهم , بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی را ندارم , نزدیک تر از نفس بهم

همین
تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری نرو
تو هم مثل من تو غصه کم میاری نرو
نرو...
تو هم میپوسی می میری بی من نرو
تو هم طاعون غم می گیری ای من نرو
نرو...
تو که می دونی من بی تو, تو بی من یعنی حسرت
تو که می دونی بی جواب می مونه عشق و عادت
تو که میدونی کم میشم تو که می دونی کم میشی
تو که میدونی هم آغوش غم میشی
نرو...
آه
بازم زدی زیر قولت باز گفتی بی منی
باز میخوای بری؟
تو که هر چی گفتی گفتم چشم
تو که هر چی خواستی کردی
تو که عشق من شدی
حالا اینها جواب من نیست ها
میدونم که دوری سخته واسه منم هست
به خدا منم طاقت ندارم
ندیدی چه بی پروا خودمو سپردم دستت
حیف که نمردم
شاید مطمئن میشدی که جونم میدم
حیف که لایق نبودم جونمو بدم تا بدونی که من...
یعنی تو کجا یی یار جاودانه ی من ...
الهی دردت به جون این ناقابل
صدای قلبمو میشنوی؟
که داره از سینم می زنه بیرون
کاش پیشت بودم
![]()
ببخش آخه میدونم هیچ وقت لیاقت هم نشینی با تو رو پیدا نمیکنم
الهی این خاک پات پرپر بشه واست
به خدا ده هزار بار دعا کردم...خیلی خیلی...
ببخش خوب حالم من هم مثل توست...
بیا دستتو بذا ر رو سینم دارم میمیرم...
کاش خوب باشی کاش خوب باشی...
آخه جز تو که کسی رو ندارم
فدات بشم دردت به جونم
غم دوری تو این بهار خزون عمره

خدا جونم ...
آروم جونمو...
خدای نازم عاشق جون نازمو
اشکام به دادم نمیرسه دیگه هیچی خوبم نمی کنه
تا ببینمت...گل گلابم
کاش نبودم این روزا این شده حرفم
یادت می آید ؟آن شبهای رویایی
ماند از آن شبها در دل داغ حسرت
هر شب در خوابت میبینم که می آیی
جز تو کسی ندارم تا سر رو سینش بذلرم ...وای به روزگارم
چه خیال خوشی داشتم افسوس


اگر مرا رها کنی تورا رها نمیکنم
؟حرمت خلوت مـا كــو ؟؟؟؟؟؟؟
کاش دردو بلات بخوره تو سر من آآآآآآآه
خدایا من عشقمو از تو میخوام
به امید تو زندم مهربونم
منتظرتم
آروم باش آروم و قرارم
ناز دلبر دل نازکم
ببخش همه ی این بدیهامو در حق تو بد کردم
بخخش عزیزم خیلی دوست دارم
سرو روانم خورشید زندگیم ماه مهربونم
دارم میمیرم ها خوب و ناز باش جان جانان
منتطر تو میمونم آه چه دلتنگم چه بیصدا

از آن امید جاودان
چه دارم از دلم روان
به جز ی اشک بی زبان
سرخی چشم و تب جان
همه کس من دوست دارم جان من آروم باش
دلم برات تنگ شده
اعصابم خورد شده ها
جان من بیا دیگه
میخوای جواب منو ندی
یادته وقتی سفر میرفتم هر شهری که میرسیدم
میرفتم ی جا زود برات نامه مینوشتم
نکنه حالت خوب نیست
چی شده نازنینم
باهام قهر کردی
میخوای باهام حرف نزنی
دیگه دوستم نداری
دیگه برات مهم نیستم
عاشق جونم به تو نیاز دارم به خدا غیر تو کسی رو ندارم
میخوای دق کنم بمیرم راحت باشی
گرید به حالم کوه و در دشت از این جدایی...
فقط بگو که حالت خوبه دردت به جونم
جان این حقیرت جواب بده
دیگه طاقت ندارم
شبو روزم به هم ریخت
آه ای پری کجایی؟
میدونم همش تقصیر منه اما چه کنم
قربون دستات و خنده هات و چشمای نازت بیا دیگه
قربون تو برم دوری تو سخته خیلی
میدونی که
اندازه همین دنیای کوچیک سینم دوست دارم
آه قشنگ ترین بهونه ی من آه سرو نازم
گریه می کنم اونقدر که دیگه بمیرم
شد زندگاني زندان من
درياي اشك چشمان من
اي عمر شيرين از تو سيرم
بگذر از من تا بميرم
آخر ديدم با چشم دل
زندگي دام فريب است
مارا از اين دام جز درد و رنج
كي قسمت است و نصيب است
ديگر مارا كي در اين دام
بيش از اين صبر و شكيب است
نمیدونی چرا همیشه با حسرت باهات حرف میزدم ...
آخه مگه سینم چقدر جا داره دارو ندارم
اینقدر شبا با سوز صدات میکنم
هر شب بیشتر از شب پیش
سکوتم همیشه میدونی واسه چیه
تا یادم نیفته چه غریب میمونم بی تو
که یادم نیوفته که من همون خاک پات بودم
که تو بهش ارزش دادی
آه آرزوی قلبم
هر کی هستی و هر چی هستی مال منی
و مال همه اونایی که دوست دارن
همین که هستی با نفسات زندگی میکنم
وقتی به یاد اشکات میفتم...
میگفتم دنیا بی وفاست..!
میگفتی هیچی این دنیا رو نمی خوام...!
میگفتی چرا عاشقا هیچ وقت بهم نمی رسن؟
چراااااااااااااا؟؟؟
يادته؛ فقط گريه می کردم
يادم مياد انگار ديروزه
يادم مياد دلم ميسوزه
تو هم میری و منو با تمام خاطرهات تنها میزاریم
دیگه هچ وقت عاشق نمیشم...
تنها تر از همیشه ...آه آه خدايا چقدر تنها هستم
حتی خونمون باهام غریبی میکنه...
کلبه غم گرفته ودلم راخراب خواهم کرد،
دروازه دهانم راقفل میکنم تا زبانم
حرف دلم رانگوید
اشکهایم رادرحصارچشمانم زندانی خواهم کرد
میدانم. دیگر به رسم زمان عادت کردم.
اما برایم باران همیشه باران است و آسمان
همیشه تو.
هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
گریه گریه گریه
عاشق چه میسوزم از غم فراق
عاشق جون نازم یار بی مثالم
توی همه آسمونا هم بگردم مثل تو نیست
فرشته ها هم کم میارن پیش تو
عاشق جونم آروم جونم دلم برات خیلی تنگ شده
تو که بزرگی تو که منو میفهمی
جان من که حقیرتم و بیچارتم
چه کنم چاره ندارم ببخش
بیا که دیگه داره میشه
دل داره خون میشه ...
قربون سلام نازت...
الهی دورنفسات وقتی آه میکشی
الهی دورت بگردم مهربونم

يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
چشمامو رو هم میذارم و تورو بیادم میارم
کم میارم آخه تورو
تورو بیادم میارمو
دنیا دیگه مث تو نداره
نداره نه می تونه بیاره
دلا همه بیقراره عشقن
اما عشقه که واسه بی قراره
هیشکی مثل تو نمیتونه
نمیتونه قلبمو بخونه
بگو بگو کدوم خیابونه
که منو به تو میتونه برسونه؟
نه...
نداره دنیا مثل تو
دنیا دیگه مث تو نداره
نداره نه می تونه بیاره
دلا همه بیقراره عشقن
اما عشقه که واسه بی قراره

وقتی به حرفات نگاه می کنم و میبینم که همه آرزوهای قشنگتو بربادرفته می بینی از غصه می میرم.
اینقدر می خواستم که الان پیشت بودم ...
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
رشته وفا مگر گسستنی است..
امسال هم گذشت با همه ی...
دنیا با همه ظرافت ها و زیبائیهاش خیلی هم شکننده است..
خودخواهی منو ببخش آخه نمیتونم تو را از یادم ببرم...
وجودت به من نیرو میده ...

اما هر بار که دلم تنگ میشه ساعتها اشک میریزم که خود خواهم...
باعث شدم که تو غمگین تر باشی و
همیشه حسرت ی لحظه خوشبختی را داشته باشی
اما چه کنم...
۱۰۰۰۰۰سال هم بگذره حسرت اون سلام اول...منو می کشه...
میکشه و از همه این آدما جدا میکنه...
چون هیچ کسی غربت چشمای ناز تو را نداره...
دلت نازکه و من باعث شدم آسیب ببینه... واااااااای
دلم می خواد که همه چیز را ی دفعه بگم...که این عاشقی رو مدیون توام...و همه زندگیمو ... مهربانی رو...

ای که امید زندگی را به من دادی ...
ای که خون عاشقی را در رگهای من جاری ساختی
ای که حال و هوایی دوباره به زندگی من دادی...
ای که نفسی دوباره به من بخشیدی دوستت دارم♥♥...
آخه خيلي وقته دلم براي گريه لک زده
قلبي که از آهن باشه انگار تو حبس ابده
امشب درجه ي تبم روي هزار و سيصده
اما شايد به چشم تو اين تب فقط يه عدده
حالم بده, حالم بده
کاش ببينم که اومده دکمه ي قلبمو زده
کاش بدونه اومدنش براي من زندگيه مجدده
اما شايد مردده

(عشق رو دوست دارم با جون . دل می پذیرم
بدون عشق زندگی برام غیر قابل تحمله..
البته اگر عشق و منطق همراه هم باشن با هم دوست باشن
حیف که نمی شه دوست داشتن رو تعریف کرد
حیف که با این کلمات نمیتونیم عمق دوست داشتن رو بیان کنیم
بارها با خودم فکر کردم درک کردم...
و می دونم که عشق به همه اینا معنا میده

ساعت دیوار چشمات قلبم آلبوم گریه نامه عاشق
آینه گلدون شونه خونه عزیزم نمییای نمیخای
نیمکت گیتار پاییز مهتاب میمونم نمییای میمیرم
من درد تو سردبر گرد برگرد من درد تو سرد بر گرد
ساعت دیوار چشمات قلبم دستم اما دستات هرگز
عشقت آتیش آروم جونم نیمکت گیتار پاییز مهتاب
میمونم میمیرم نمییای
زمانی که به وجود هم احتیاج داریم کسی نیست...
زمانی که دیگه هیچ کلمه ای دل زخمی رو مرحم نیست...
زمانی که چشمها دیگه باز نیستند ...
و گوشها منتظر شنیدن هستند... صدایی نیست...
خدایا خودت کمکمون کن.

اگه یه وقت بغض می کنم
یا که تبسم می کنم
می خوام بگم عاشقتم
دست و پام و گم می کنم
می خوام بگم جون منی
آتیش به جونم می گیره
می خوام بگم دوست دارم
اما زبونم می گیره
وقتی حرفام و می خوردم
داشتم از عشفت می مردم
وقتی لبهام و می دوختم
داشتم از عشقت میسوختم
وقتی بودم سرد و ساکت
داشت دلم می شد هلاکت
فکر میکردم تو تویی جفتم
سوختم و بتو نگفتم
من اگه تو رو دوباره نبینمت میمیرم
اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم
هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
اگر سهم دلم شد اشک و اين حسرت ملالی نيست
نيـــــــازم ای گــــــل نازم ز بعــــــــدت دل نمی بازم
بيــــــادت تا ابد با غــــم ،غـــــم عشق تو می سازم
نفسهائی که تنهـــــائی ز بعدت می کشم درد است
ز بعدت آسمــــــان دل شب يلـــــــــدائی سرد است
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
مست از مي بودن و از مي سرودن ارزوست
در گذر گاهي كه چون نوري گذر ميكرد عشق
تو مثال عشق مجنون شيرين ستودن ارزوست
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تكبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج

فداي لحظه اي شادي كن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و ميدانم
كه سر تا پا به سوز خواهشي بيمار ميسوزي
دروغ است اين اگر پس آن دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي
جلوی آینه نرو آینه خجالت می کشه
ماه اگه تو رو ببینه کلی منت می کشه




پیش گلدونا نرو به چشمات عادت می کنن
همین الانم دارن به من حسادت می کنن



نرو بیرون ار خونه آدما عاشقت می شن
نمی دونن چقدر راهه تا لایقت بشن
آدما از من و حرفام تو رو سیرت نکنن
برق چشمای قشنگ یه وقت اسیرت نکنن
بودنت با من واسه قلب تو درد سر نشه
شعرای من پیش چشمای تو بی اثر نشه
وقتی مهمونی می ری موتو پریشون نکنی
بچه های مردمو یه وقتی مجنون نکنی


حوصلت که سر می ره نرو کنار پنجره
که نگن دوباره این واسه کی منتظره



هر کی گفت دوست داره یه وقتی باور نکنی
هر چی کاشتم توی این سالا تو پرپر نکنی




واسه هیچ کسی غیر من یه وقت ناز نکنی
دو تا بال دادن بهت یه موقع پرواز نکنی
کاش می شد اسم منو بیشتر از این صدا کنی
من نگاهت میکنم تو هم به من نگا کنی
برای دزدیدن تو ساده ی ساده اومدم
عاشقتو آواره کن فقط بهم اشاره کن
غم دل دیوونه ی اسیر ما رو چاره کن
بیا تا شهر دل من فقط خودم فقط خودت
بگو غریبه ها برن فقط خودم و خودت
کسی سراغمون نیاد فقط خودم فقط خودت
هیشکی جدایی رو نخواد فقط فقط خودم و خودت
یه سر به خواب من بزن فقط تویی تو فکر من
بگو برام بگو برام چه رنگیه عاشق شدن
بگو ستاره نباشه که برق چشماتو دارم
برای سر رسیدنت ثانیه ها رو می شمارم
بیا بریم یه جای دور فقط خودم فقط خودت
یه جای پرت و سوت و کور فقط فقط خودم و خودت
روی زمین و آسمون فقط خودم فقط خودت
هیشکی نباشه بینمون فقط فقط خودم و خودت
رفيق سفر من
ميميرم اگه سايت نباشه رو سر من
تو اي خود خود عشق
که بي تو نفسم نيست
کجا تو خونه داري که هرجا ميرسم نيست
اهل کدوم دياري
کجا تو خونه داري
که قبله گاهم اونجاست
هر جا که پا ميزاري
گفتي نياز من باش ترانه ساز من باش
يه روزي راستي راستي همون شدم که خواستي
شدي تو سرنوشتم براي تو نوشتم
منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم ميكنه
روامداركه چشمهايم گرسنه ي ديدارتوماند.

بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
به زمين ميزني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
ديدمت واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود
ديدمت واي چه ديداري واي
...
اين چه عشقي است كه دردل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
مي گريزي ز من و در طلبت
بازهم كوشش باطل دارم
باز لبهاي عطش كرده من
لب سوزان ترا مي جويد
ميتپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق ترا ميگويد
بخت اگر از تو جدايم كرده
مي گشايم گره از بخت چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشد تا به سراپرده خاك
خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره كردي اي مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره كردي اي مرد
آتش عشق به چشمت يكدم
جلوه اي كرد و سرابي گرديد
تا مرا واله بي سامان ديد
نقش افتاده بر آبي گرديد
در دلم آرزويي بود كه مرد
لب جانبخش تو را بوسيدن
بوسه جان داد به روي لب من
ديدمت ليك دريغ از ديدن
سينه اي تا كه بر آن سر بنهم
دامني تا كه بر آن ريزم اشك
آه اي آنكه غم عشقت نيست
مي برم بر تو و بر قلبت رشك
به زمين مي زني و ميشكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و ميسازي سرد
در دلي آتش جاويدي را
تو ای پری کجایی
که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی
غیر تو هر نقش دیگر رفته از ياد من
تو می دونی زبون شاپركها رو
تو می شناسی مسیر قاصدك ها رو
تو نقاش بال پروانه هایی
شكوه سبزه ها ازجنس گل هایی

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نیست
YYYYYYY
رشته وفا مگر گسستني است ؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني است ؟
ديدمت شبي بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت
شعله ميكشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو
ما چون دو دريچه روبروی هم
هشيار زهر بگو مگوی هم
هر روز نشات و شوخی و خنده
هر روز قرار روز آينده

در سكوتي مانده بودم
نا اميد
روزم بلند
شبم كوتاه
مويم سپيد
هر چه كه بود بيهوده بود
رنگي نداشت
دفتر عمر ورق مي خورد
آهنگي نداشت
هر چه كه بود بيهوده بود
رنگي نداشت
دفتر عمر ورق مي خورد
آهنگي نداشت
ليكن در آن
سكوت گران
كسي رسيد
كسي كه جان
به جانِ خسته ام دميد
هر چه بد بود از يادم رفت
اندازه شدم
مه رو وا كرد ، خورشيد آمد
تازه شدم
تازه شدم
تازه شدم
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ،
می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !
به تو می اندیشم

تو تو گلومه
روبرومه



خودت گرفتی آروم 
شب تو يه انتظاره

می گيره دل بهونت 
می گم شدم ديوونت 

می ذارم
وقتی نيستی خونمون با من غريبی می کنه 



چرا ديوونگی کردی و گذاشتی که بره!



از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

دلم می خواستم ی عالمه حرف بزنم اما افسوس همیشه دیره و باید برم...آه دیگه هیچی نمی تونم بگم معشوقه ی نازم

هر زمان كه عشق به شما اشارتي كرد
در پي او بشتابيد
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد
هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت
خود را به او بسپاريد
هر چند تيغ هاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را
مجروح كند
و هر زمان عشق با شما سخن گويد
او را باور كنيد

تنگ غروب هواي تو
تنگ غروب صداي تو
تنگ غروب را افتادم دنبال رد پاي تو
همه جا رو گشتم از تو رد پايي نيست که نيست
هيچ کجايي يه نشوني يه صدايي نيست که نيست
چشام به راه جاده هاس
سواره ها پياده ميرفتن و ميومدن اما نبودن گل من
به هر کسي مي رسيدم
نشونيتو مي پرسيدم
تو کوچه ها و خونه ها بودم مث ديوونه ها
عکستو از دور مي ديدم
دنبال تو ميدويدم
مي رسيدم جات خالي بود
سايه ي تو خيالي بود

حالاکلیک کن

عاشق شدم دلواپسم
گرفته راه نفسم
دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم
چشمای اون سر به سرم میذاره
دست از سر من بر نمیداره
داره بلا سرم میاره
اما خودش خبر نداره
![]()
کلیک کن برای نامه ها
نامه ها...دل حرم خدای مهربونه...
به حرفي مونده تو دلم دلم ميخواد بگم بهت
که دوست دارم بهت بگم دوستت دارم
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
وقتي نگات يادم مياد
قشنگيات يادم مياد
يادم مياد گفتي بهم دلم ميگه شايد ديگه نبينمت
تو قول دادي ديگه نياي تو خوابم
جا نذاري عکستو تو کتابم
من اما تو بيداري هم هر روز ميبينم خوابتو

هوا بوي نم گرفته
دوباره دلم گرفته
صداي گريه ي بارون
تو خيابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه
گفتم اين قلب توه پيشت بمونه اينم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتي محاله اينم بمونه
گفتي تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه
من ميگفتم شب عشق با اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي
تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي
اينم بمونه اينم بمونه

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست!!!

یادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
عشق

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار
عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده
و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود!
آتشي عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتش سركش و سوزنده هنوز

گفتند : ستاره را نمیتوان چيد
و آنانکه باور کردند
برای چيدن ستاره
حتی
دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد

دلم همیشه برای نگاه تو دل تنگ است...
اگر تو نبودي
كدام واژه مرا تا عروج ما مي برد
اگر تو نبودي سلام را كه به لبخند,پاسخش مي داد؟
اگر تو نبودي
كدام واژه به لبهاي من گره مي خورد؟
سراي خاطرم راز دار كه مي بود؟
اگر تو نبودي
دلم هواي كه مي كرد؟

اگر تو نبودي
به شوق كه اغاز مي توانستم؟
به كوي كه پرواز مي توانستم؟
تو را به جان سپيده ,تو را به سو سن و شبنم
تو را به نازكي خواب يك بنفشه زيبا
تو را به بارش باران
تو را به ابي دريا
تو را به پاكي كوثر,تو را به عمر شبنم بي تاب
تو را به رويش نيلو فرانه در مهتاب
تو را به جان شقايق,تو را به لاله تبدار
تو را به گرمي اتش, تو را به لحظه ديدار
تو را به هق هق ارام و بي صدا سوگند بمان

بمان كه گر تو بماني بهار خواهد ماند
بمان كه گر تو بماني هزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن ,بمان دليل سرودن
بمان اميد شكفتن
كه گر تو بماني دوباره خواهم ماند
دوباره خواهم خواند,
براي باور فردا
بمان كه من به شوق بودن با تو به افتاب روشن فردا
سلام خواهم داد
بمان كه گر تو بماني
اميد خواهد ماند
دانشجوي شوخ طبع : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن
...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش کن ، اين کار را مرتب تکرار کن

بگذار نامت را تکرار کنم
نامت زیباست ...دلنشین است!
چه داشته ای که اینچنین مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانیکه با تو هستم
به اسمان به بی کران پرواز می کنم
پس بدان دوستت دارم معبود حقیقی من
گر چه پایان راه را نمی دانم!

کاش دنيايی بود که در ان
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني ميآيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت است.
خدا گفت: كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانهتان ميگذرد و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست.
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهرباني
باز هم من ایستاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!

هر قطره اشک امضاي خداست پاي چشمهايي که آسمان در آنها خلاصه شده است .
عشق يتيم تر از آن است که به دست رودخانه ي روزگار سپرده شود .
عشق حقيقي تر از آن است که پشت ابري پنهان شود .

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

عشق،محبت شدید ی است که ازجانب فرد نسبت به معشوق احساس می شود.گاه این احساس،یک جانبه است و گاه دو یا چندجانبه.
پس از تحقق این علاقه ، فرد عاشق به مرحله ی« ایثار» می رسد. یعنی معشوق را در همه حال بر خود ترجیح می دهدو منافع وخواسته های اورا ازمنافع و خواسته های خویش برترمی شمارد.دراین حالت است که محاسبات فردی او تغییرمی کند. برای اوجلب رضایت معشوق برترین هدف می شود،چرا که اهداف اورااز اهداف خود ارزشمندتر می شمارد. البته حکم غیر قابل تخصیص و غیر قابل تغییر عقل این است که؛ « در همه حال باید برای منافع برتر و اهداف ارزشمندتر تلاش کرد » و در حال عشق نیز همین حکم از سوی فرد عاشق اجرا می شود . بنا براین ، او هم عاقلانه رفتار می کند.
درحقیقت، آنچه درنگاه اولیه ی افراد غیرعاشق به چشم می آید اینست که؛ « فردی برای خاطر معشوق خود،برخلاف منافع و آرزوهای عقلانی خویش اقدام میکند ». این قضاوت درحالی صورت می گیرد که از تغییر اولویت در منافع مورد نظر عاشق بی خبر ند و از جایگزینی آرزوهای قدیم با آرزو ی جدید برای فرد عاشق اطلاعی ندارند. طبیعی است که داوری این افراد بااین بی خبری،نتیجه ای بهتر از« دیوانه خواندن عاشق » در بر نداشته باشد.
بنابراین باید به منزلگه عشق رفت و آن را به گونه ای که عاشق تفسیر می کند و می بیند ، دریافت کرد وسپس به داوری نشست. همه ی ارزشیابی های افراد غیر عاشق برای عاشق ، فاقد ارزش و احترام اند چرا که آنها در مقام ایثار نیستند و آن را درک نمی کنند.
اگر بر دیده ی مجنون نشینی بغیر از حسن در لیلی نبینی
اگرارتباطی بین« هوش وخرد باعشق» نبود و درکی از عشق برای عقل وخرد حاصل نمی شد، برای فرار ازسنگینی ودشواری بار عشق، که به مستی ومی وبیهشی دعوت نمی شد تادر بی خبری ،از شدائد آن ایمنی حاصل شده وشورعاشقی همچنان برقرار بماند.
درحقیقت،ترس ازعدم تحمل وپایداری عاشق محاسبه گراست که راه گریزرادربرهم زدن قدرت محاسبه ی او جست وجو میکند وبه وی پیشنهاد «میخواری» می دهد.
هیچ وقت سر در گم نباش که عشق کجاست و کجا و چه طور باید دنبالش بگردی چون تو خودت عشقی عشقی سرشار از عطوفت.و این را بدان انکه به خود عشق می ورزد نخستین گام را به سوی عشق حقیقی برداشته است!اگر خود را عمیقا دوست بداری و به کانون وجود خودت سفر کنی اماده خواهی شد تا ژرفتر دوست بداری چون انکو که نمیشناسد نمی تواند به تمامی عشق بورزد!! .....نگین

مهر دلدارها
همی گویم و گفته ام بارها
بُود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش ِ مهر
برونند زین جرگه هشیارها

به شادیُّ و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افکارها
بجز اَشک چشم و بجز داغ دل
نباشد بدست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
چه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاجها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار
مگر توده هائیّ و پندارها
ولی رادمردان و وا رستگان
نَیازند هرگز به مردارها
مَهین مِهر ورزان که آزاده اند
بریزند از دام جان تارها
بخون خود آغشته و رفته اند
چه گل های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر
بدامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت سبز به هامون و دشت
زَنَد بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن ِ جویبار
در آئینهء آب رخسارها
رود شاخ گل در بر نیلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده غنچه را بادِبام
هَزار آورد نغز گفتارها
بآوای نای و بآهنگ چنگ
خروشد ز سرو سمن تادها

بیاد خَم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم میخوارها
گره را زِ راز جهان باز کن
که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان
که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز
که آینده خوابیست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهار
که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سر گرم باش
بهل گر بگیرند بیکارها.

این قصیده ای بود از استاد مرحوم علامه محمد حسین طباطبایی تبریزی.
ببـــــــار ای ابـر بهــــــــــــــــــــار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بی داد از ایـن روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون
با دلم گریه کـن خون ببــــار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنـون ببـــار ای بارون
دلا خـون شــو خــون ببـــار
بر کوه و دشت و هامــون ببــار
به سـرخی لبــای سـرخ یــــــار
به یــاد عـاشقـــــای ایـن دیــــار
به داغ عاشقــــای بی مــزار ای بارون
ببــار ای بارون ببــــــــــــــــار
با دلـم گریه کـن خــــــــــون ببـــــــــار
بهر لیلــــــــــــی چو مجنـون ببــار
ای بارون
جام زهر از كف خورده منم دل داده دل افسرده منم
دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین میگذاری
تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن
خبر از درد بی درمان نداری
بنال ای دل که مرگت زندگانی است
مباد آندم که چنگ نغمه سازت
زدردی بر نیانگیزد نوایی
كاش فقط متعلق به خويش بودم........
و كاش تنهاييام را در تنهايي سپري ميكردم........
در حسرت يك كنج و خلوت ماندهام و مات و مبهوت گذر زمان را نظارهگرم.......و لبخندهاي تمسخرآميز دنيا را...........
كه چگونه از پس عهدهايم برنيامدم..........
کلبه ای پر از من و تو، از من و تو ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم، واسه درد هم بمیریم
با ستاره ها بخوابیم، با ترانه جون بگیریم
کلبه ای اندازه ی عشق، باغچه ای حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم مثه لیلا مثه مجنون
تو بشی مادر گلها
، من بشم بابای بارون
حیاطشم سرتاسرش باشه چمن، فقط واسه تو واسه من
تو کلبمون خدا باشه
خوشبختیمون قدّ تموم آسمون
صاف و بی انتها باشه
![]()
مانند او که رفت و این بار تمام وجودم رو با خود برد
بعد از رفتن او مرده دیگه جسارتم
و با چشماني خشک شده به جاده
نیمه شب از خوابم پامیشم
نیستی پیشم نیستی پیشم
بازدیوونه میشم دوریه تو
تیشه زد به ریشم نیستی پیشم
بی صدااز من خالی میشم
همصدابابی بالی میشم
تو میتونی منو از پا دراری
فکر نکن راهت از عشقت میگذرم
از خودمم واسه این اتفاقا نمیگذرم
ایکاش ی خبری ازت داشتم
اینو که میخوام بگم قبلا به خودم مطمئن نبودم
منو از خودت نرون
حتی اگه تو بگی برم من از پیشت نمیرم
همه ی این حرفایی که زدم از دل نبود به خاطر خودت بود
هر جند که گریه کردم و گفتم
اون جوری میشم که تو بگی
آه خوشبختی
تو رو خداهیچ وقت احساس نکنی ته دلت حتی که تنهات میذارما
ای که بوی بارن شکفته در هوایت
یاد ازاین بهاری که شد خزان به پایت
آه ستاره ی دنباله دارم
یادته گفتم که عشق مثل ی گرهه
هر چی بکشیش محکمتر میشه
حتی اگه پاره بشه

تنها تو را دارم و اين تمام سهم من از اين منزل ممكن است
مي گويند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذرد ديگر
هيچ ستاره اي بر مزار
سپيده دم گريه نخواهد كرد
نبينم خدا نكرده يه روزی غصه بگيرتت يا چشام يه روزی يك جا تو رو تو ماتم ببينه
نميخوام هيچ كسی حتی خدا اشكاتو ببينه ميخوام اين مرواريدا رو دستای خودم بچينه
ميدوني يه مدتي هست كه دلم بد جور گرفته فكر غصه خوردن تو خوشی رو ازم گرفته
آخه ای فاصله پس كی ميخوای ليلی و مجنون و با هم تنها بذاری
؟؟؟
دروغ مي گويند من صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز
روز را ميشناسم
پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر
ظلمتي كه ميخواهد بگذرد
تا تو تمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا
قلب مهربونت مال خودمه مال خود خودم نه به تو به هیچ کی نمیدمش ♥♥
میدونی سرمایه ی من تو این دنیا چیه؟ نه نمیدونی
نمیدونیسرمایه ی من تویی عزیزم
... ای مهربانترین تپش قلب زندگیخداوندا قسمت میدم که هیچگاه اجازه نده که قسمم را بشکنم و عهدمو فراموش کنم
قسمت میدم که همیشه مرا عاشقش نگه داری
قسمت میدم که دیگر منو در فراق دوریش نسوزونی
قسمت میدم که طلسم نفرین شده عشق را برای همیشه باطل کنی
و هر
عشقی را برای عاشقش همیشه زنده نگه داری.و کلمه
جدایی رابرای هیشه از روی ذهنها پاک کنیبه امید روزی که هیچ عاشقی طمع جدایی معشوقش را نکشه... آمین
دعاگوی همیشگی یا حق
♥♥
♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥دوستت دارم همچون باران
















در بهشت تنها بودن سخت تر از زندگی در کویر است هر کس در این سرا ،جمال یار را نبیند حتما در بهشت هم تنهاست کور باد چشمی که دوست را نبیند یار بی پرده از در و دیوار در تجلیست و نسیم باد صبا برای سحر خیزان روح نوازست و مجاز پلکان حقیقت است ...بشنو از دل چون حکایت می کند ،این استخوان ریزید پیش کرکسان ،عنقای قدسی آشیان..دل جای یار مهربان است نه اغیار ،دل جای شادیست از غم شده ام بیزار..دل از ما برد و روی از ما نهان کرد ،بسوز ای دل که مرگت زندگانیست..خوش آمدی ای جان من کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست.