احساسم را در دلم قبر ميكنم
به نام خدا
هان مشو نوميد چون واقف نهاي از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور
"و اين نيز بگذرد!"
نميدانم چگونه حال خود را بيان كنم بيآنكه در دل كسي ذرهاي آزردگي نسبت به خود به وجود آوردم...
نميدانم چگونه قفل سكوت بر لبانم بزنم بيآنكه سوءتفاهمي نسبت به سكوتم در ديگران بيابم...
نميدانم چگونه با خود خلوت كنم بيآنكه كسي چشمانم را نظارهگر باشد....

و نميدانم چگونه به عمق دل سفر كنم....و راهي راههاي پرپيچ و خم آن شوم...بيآنكه كسي در انتظار بازگشتم باشد....
و كاش ميتوانستم.................
ميتوانستم بگذارم و بروم...........مني كه در گريز و در گدازم!...........مني كه در انتظار لحظهاي از خود رها شدنم....
كاش ميتوانستم هرآن كه ميخواهم سكوت كنم....گريه كنم.....خنده كنم.........
كاش فقط متعلق به خويش بودم........
و كاش تنهاييام را در تنهايي سپري ميكردم........
در حسرت يك كنج و خلوت ماندهام و مات و مبهوت گذر زمان را نظارهگرم.......و لبخندهاي تمسخرآميز دنيا را...........
كه چگونه از پس عهدهايم برنيامدم..........
و چگونه باز اسير بازي احساسات خويش گشتم...
دلم خواهان سكوت مطلق است.......تا صداي نالههاي ضعيفش را كه با تمام وجود به گوش ناشنواي دنياطلبم ميرساند و من از شنيدنش عاجزم را باز شنوا شوم......
احساسم مرا آزار ميدهد......حال آنكه در لحظات ابتدايي و قدمهاي آغازين راهي هستم كه مدتها انتظارش را ميكشيدم!!
يعني به همين زودي جا زدهام؟؟!!!!
باور نميكنم.................
من فقط اسير نوسانات روحي خود گشتهام.
گذر زمان همه چيز را تغيير ميدهد...هرچند كه به بهتر شدن آن شك دارم!
اما...........
كاري از پيش نميبرم جز صبر!
" به ما گفتي صبوري كن...صبوري
صبوري ترفه خاكي بر سرم كرد "
بايد بر خودم تسلط بيشتري بيابم...چرا كه صبر توان مرا به يغما ميبرد....كنترلم را از من ميربايد..
بايد روح خويش را پذيراي سختيها و ناملايمات دنياي اصغري كنم كه خدايم آن را زندگي و بازيچهي چند روزهاي مينامد....
حال آنكه من از پس حتي يك روز آن برنميآيم!
دلم تنگ شده است.........دلم گرفته است......دلم عجيب گرفته است.........
بغض را در گلويم!...و اشك را در چشمانم حس ميكنم......
و من بغضم را فرو ميبرم.......و اشكم را بيآنكه سرازير شود خشك ميكنم...........
و به روزهايي ميانديشم كه چگونه رها از هرگونه نگاه ديگران ....صداي ديگران.......در اتاق تنهايي دلم....با خداي خويش نجوا ميكردم.......
و لبريز از حضورش ميگشتم.....حال آنكه اين روزها ....پر از حسرت انديشههاي خويشم....
" هجرت! "
واژهاي كه برايم بسيار معنا داشته و دارد......ولي هرچه زمان ميگذرد برايم پر از ابهام ميگردد!
واژهاي كه برايم هدف شده بود و هست......اما از آن ترس دارم كه در عمق كلمه هجرت گم گشته و هدفم را نيز فراموش كنم.........
و من ميدانم!.......ميدانم كه معناي آن را نه در جمع بلكه در تنهايي و حضوراحساس كرده..و از شوق رسيدن به هدفم لبريز از شعف خواهم شد.
و من ميدانم براي تنها شدن....حتما نبايد تنها بود!!!
اما خاص بودن احساسم به من اجازهي تنها شدن در جمع! را نميدهد.
آري........من قاطعانه ميپذيرم كه درگير احساسم شدهام....ولي در ابراز آن ناتوانم...
ولي جز در خلوت از بيان آن حتي با خويش و خداي خويش عاجزم....
چرا كه......
" ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود "
آري....من از شكسته شدن خويش ترس دارم......و همين ترس مرا حيران و سرگردان راههاي رسيدن به تنهايي كرده است....
خدايم!
چگونه به تو برسم در حاليكه از بيان حرفهاي نگفتهاي كه در دلم قبر كردهام به تو عاجزم!!
چگونه با تو بگويم....حال آنكه ساده گفتن را به دست فراموشي سپردهام....
و چگونه بيان كنم... حال آنكه بغض گلويم در انتظار يك تلنگر براي شكستن است!
.......................
خدايم....." من لي غيرك "
خدايم....خدايم...من عهدي كه با تو بستم را به ياد دارم.........اما بدون كمك و ياري تو حتي به ياد داشتن آن برايم غيرممكن ميشود.
آري خداي من.....آري...من پر از نيازم...
پر از نياز با تو بودن!...پر از نياز با تو گفتن... گفتن سخناني كه در شكافهاي دلم رخنه كردهاند و آنها را لحظه به لحظه عميقتر ميكنند...
خداي من...دلم بيش از اين تاب ندارد كه دردها!!! را در خود جمع كند.
و روحم بيش ازاين تحمل بياعتنايي مرا به نيازهايش نميپذيرد....
خداي من....
چشمانم در حسرت اشكي كه در پس خود پنهان كردهاند ميسوزند...و سينهام سوزان است!
ز دام حسرت كجا گريزم ؟.......كه همچو مرغي شكسته بالم!
خدايا...تو خوبتر ز من از احساسم آگاهي...و از ناتوانيام در بيان كردن....
خدايا....هرچه بيشتر به نوشتن ادامه ميدهم بيتابتر ميشوم....و تحمل كمتر ميشود...
خدايا...اما تنها كورسوي نوري كه از تو برايم باقي مانده ....همين نوشتن است. پس چگونه براي بيتابي دلم از نوشتن دست بردارم.....در حالي كه نوشتن به من انرژي ميدهد. و حضور برام معنا پيدا ميكند..
معنايي كه ميرفت تا به قلههاي فراموشي برسد....
خدايا ........چگونه تاب بياورم....و مثل شمع بيصدا آب شوم....شمعي كه در غربت! ميسوزد...
نه زميني! كه در زمين هميشه غريب بودهام چه در جمع و چه در تنهايي! بلكه در آسمان غريبم.......
غريبم.....غريبم.......غريبم.......غريبم
غريبمممممممممممممممممممممممممممممممم
خدايا چگونه غربت و دوري از تو را تحمل كنم....و به دلدادگان تو غبطه نخورم.......
اگر نام اين احساس حسادت است .....ميپذيرم!
آري من به عاشقانت حسادت ميكنم...به آنهايي كه از عشق تو ميسوزند....و حال آنكه من از بيعشقي تو!
دلم گرفته است آنقدر كه ديگر حتي از نوشتن و نشكستن! بيم دارم...
خدايا.......تو كه از احساسم آگاهي....مرا به خودم وامگذار ....كه اينچنين از درون بپوسم!
و كمكم كن ......و به من صبر و تحمل عطا كن....
خدايا ...تنهايم!.......هم در زمين و هم آسمان....امااز تو فقط خواهانم كه غربت آسمان را از من بگيري!........چرا كه غم تنهايي آسماني .....بسيار غمناكتر است!
و من باز هم صبر ميكنم...و باز هم ....به اميد روزي كه وصال برايم معنا پيدا كند....
" و تا اون روز تو اي خداي مهربان مرا ياري نما!"

من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول كـامـدم دستـور تـا آخــر گرفتــم
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید
شاید که نگاهی کند...آگاه نباشید
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی
با یقین وبدون شک قدم برداریم
که خاطرش نازک است وغیرت معشوق غیر را بر نمیتابد
و لا یشرک بعبادة ربه احدا
که دل حرم اوست دیگران را در آن ماوی ندهیم
وآزمایشات پی د ر پی ازترس وسختیها خواهد رسید
ومژده بده صابرین را
خالص نمیشیم مگر با بلاپس تن به بلا دهیم
مربی ما خودش آفریده و کم کم خالصمان میکند
اگه نازنازی بار بیاییم نمیشه
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
مگه نه خام خواهیم ماند
رهرویی باید جهانسوزی نه خامی بیغمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن که با درد تو خواهد مرحمی
ما اومدیم که صاحب جمیع صفات الله بشیم
الهی انت الجواد..ایثار کنیم
از همه چیزمانند سالار شهیدان بگذریم
ابراهیم قول ایثار فرزند داد و سیدالشهدا عمل کرد
این است که هر ذره ای از هستی من
گوینده ی لااله الاالله است
ایاغمزه ی خمار مست نرگس شهلایش برای ما بس نیست
یا امام رضا
یادم میاد بچه بودم
داخل حرم میچرخیدم
رودوش همه میپریدم..به پنجرت میچسبیدم
دادمیزدم که من آقام رو بوسیدم
صدای تو رو از تو سینم میشنیدم
میگفتی مهمون منی
منم میگفتم که تو هم جون منی
ای که سرم رو میذارم به روی پات
خونه دلم از خم تیر مژه هات
دل من کبوتره تو حریمت میپره
آقام از هر چی که خوبه بهتره
دل و دلدار و دلبره
کیه که گره وامیکنه با خنده هاش
کیه که دوای مریضا خاک عباش
کیه که قیامت میکنه قدو بالاش
کیه که عسل میریزه از لعل لباش
کی میشه که هر چی دارم فدا کنم جلوی پاش
ای فریاد رس
ای ولی مرشد خدای مهربان
به حق خواهر مهربانت حضرت فاطمه ی معصومه
به حق جوادت جوابم بده
بگويا ابا الغوث ادرکني
اي پدر پناه دهنده گان به فريادم برس و به من پناه ده.
{يا رب الحسين بحق الحسين اشف صدر الحسين }
*بظهور الحجه*
من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول كـامـدم دستـور تـا آخــر گرفتــم
الهی آنكه سحر ندارد از خود خبر ندارد»
هر كه می خواد در مسیر قرار بگیره باید به پنج مورد عنایت كافی داشته باشه. 1- گرسنگی 2- سكوت 3- بیداری 4- خلوت 5- ذكر كه فرموده اند:
صمت و جوع و سهر خلوت و ذكر به دوام
ناتـمامان جهـان را كنـد این پنـج تمـام
گناه نکنیم وبا اخلاق خوش با خانواده وسجده و تضرع این غم غصه را از خودمون دورکنیم
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
ندارم جز علی در خانه ی دل
در خانه اگر کس است یک حرف بس است





در بهشت تنها بودن سخت تر از زندگی در کویر است هر کس در این سرا ،جمال یار را نبیند حتما در بهشت هم تنهاست کور باد چشمی که دوست را نبیند یار بی پرده از در و دیوار در تجلیست و نسیم باد صبا برای سحر خیزان روح نوازست و مجاز پلکان حقیقت است ...بشنو از دل چون حکایت می کند ،این استخوان ریزید پیش کرکسان ،عنقای قدسی آشیان..دل جای یار مهربان است نه اغیار ،دل جای شادیست از غم شده ام بیزار..دل از ما برد و روی از ما نهان کرد ،بسوز ای دل که مرگت زندگانیست..خوش آمدی ای جان من کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست.