به نام خدای مهربون مون

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

....

من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه

 

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

 

چه آرزوی بلندی است زیست با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو

 

خاطرات سوخته

 یک کلیک به کلبه قبلی

... 

تو آرزوی بلندی ...با صدای همایون...

با یاد فریدون عزیز وهمسر  متواضعش

 

وبلاگی ترکی برای مادر عزیز تر از جانم

مادر

در فروبسته ترين دشواري
درگران بارترين نوميدي
بارها بر سر خود بانگ زدم:
هيچ از نيست مخور خون جگر، دست كه هست
بيستون را يادآر
دست هايت را بسپار به كار
كوه را چون پركاه از سر راهت بردار
!

 

وبلاگی برای تو

عاشقی بیقرار متلاطم

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سژرده روی خاک  

 
سلام آرزوی بلندم. نازنینم
سلام مهربون ترین و بهترین
عاشق جونم،سلام گل نورم
  تو که بردی از دلم قرار من
بیا برگرد و بمون کنار من
من می خوام ببینمت بهت بگم
"عزیزم فقط تویی بهار من"
امیدوارم خوب و سلامت باشید. و قلب
نازنین تون در کمال صحت و سلامت در دل
مهربونتون بتپه.
. امیدوارم
 خوبین؟ سلامتین؟ قلب نازنین
چطوره؟ اصلا هم نازنین نیست که این
همه بهترین من رو آزار می ده. این پیام رو
از طرف من بهش بگید. چون
احتمالا نمی دونه در سینه چه بزرگواری می
تپه
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مُهر لب او بر در این خانه نهادیم
 عزیزترین همدم لحظه های
تنهای سردم. چقدر دلم تنگ شده برای
تک تک کلمات و جملات شیرین شما. همه اون
کلامی که به جان می نشینه. چون
از دلی عاشق و دردمند بر می آد. دلم چقدر
گریه می خواد. چقدر دلم آغوش
پرمهر می خواد برای پایان تمام این
دلتنگی ها و حسرت ها و آرزومندی ها.
اما چه کنم که تو آرزوی بلندی و دست من
کوتاه... انگار تمام غم دنیا توی
همین تک بیت شعر نهفته است. تمام غربت
دنیا و تمام اندوه و حسرت دل های
عاشق. مثل من. یک عاشق کوچک و تنها و خیلی
خیلی دلتنگ. اما کاش همه عاشق
های دنیا می دونستن که معشوق من کیست. اون
وقت به تمامی معشوق های خود رو
به فراموشی می سپردند و جملگی عاشق اون
کسی می شدند که عاشق ترین و پاک
ترین دل رو داره. و کدام درجه از شکر برای
سپاس از این نعمت الهی یاری می
کنه که من "شما" رو دارم! اگر در دنیای
دیگر به جرم عاشقی تاحد کفر
مجازات نشم، حتما این ناشکری و ناسپاسی
تمام توشه ناچیزم رو به باد خواهد
داد! و چه باک، وقتی همین دو روز دنیا این
سعادت نصیب من شده بود که
لحظاتی هرچند کوتاه افتخار پابوسی آستان
شما رو داشته باشم! لحظاتی که به
تمام زندگی ام می ارزید و به تمام زندگی
ام برکتی از جنس نور بخشید! و
این زندگی متبرک به نور بودن شما برای هر
دو جهان ما را بس! نمی دونم در
زندگی گذشته ام چه داشته ام که خدا منو
مستحق چنین پاداش و هدیه ای
دونست! و حالا چقدر جسور و بی پروا این
هدیه رو به تمامی برای این دنیا و
آن دنیا می خواهم! حالا گیریم حتی خدا هم
از این آرزوی بلند و محال من به
خنده بیفتد! گیریم که همه دنیا بدونند که
من کجا و تمنای بزرگ ترین جلوه
نور در دنیا کجا! اما خدای من خدای کریم
است! خدای تمام گداها و بی
نواهای روی زمین! به وسعت دل دردمند همه
نیازمندان و سائلان! و با کریمان
کارها دشوار نیست! تقصیر خودشه. از بس
بخشیده و بخشیده که این بنده بی
پروا رو بد عادت کرده! قربون کرمش که خودش
می دونه باز هم می گم که زین
چمن سایه آن سرو روان ما را بس!
سلامتی و تداوم سایه شما بالای سر من
آرزوی منه
دلم می خواد نامه هاتون 
  رو هزار بار بخونم. هر هفته از
ماه و هر روز از هفته و هر ساعت از روز و
هر ثانیه از هر ساعت و هر لحظه
در هر ثانیه و در هر لحظه هزاران بار، این
نامه های  سوزنده رو... دلم می خواد
هزاران بار سراپا شوق بشم و اشتیاق و
امید و روشنی و گرمی و شادی. اما...
چه کنم که روزگار برای من این طور نوشته
که عشقم رو در پس دلم مخفی کنم و
جز خودم و خدای خودم کسی ازش باخبر نشه.
برای همین باید تمام این نوشته
های سرتاسر محبت و نور رو تنها در دلم با
طلا قاب بگیرم و نگه دارم. مثل
یک صندوقچه قدیمی. اون ته تهش. امن ترین و
دنج ترین و خصوصی ترین جاش!  و
عجیبه که در تمام دوران زندگی ام بارها
دل بسته ام و دل کنده ام امااین
بار... اصلا جنسش فرق می کنه. آسمونی... هیچ
وقت دلم نمی خواسته عشقم رو
پنهان کنم. همیشه به همه دنیا می گفتم.
انگار بارشون روی دلم سنگین بودن.
می خواستم سبک شم. اما این بار انگار خیلی
دلم می خواد مثل یک گوهر مکتوم
فقط توی دلم نگهش دارم. انگار با این
خلوت، هر لحظه سبک تر و آزادتر می
شم. از هرچی غیر از شماست توی این دنیا...
برای همینه حتی یک نفر حتی در
این دنیای مجازی هم از این عشق با خبر
نیست. و من چقدر این خلوت رو دوست
دارم. و چقدر این گوهر ارزشمند درون دلم
رو می پرستم. و این گوهر روز به
روز درخشنده تر می شه و روز به روز بیش تر
رویاهایم رو به سمت خودش جذب
می کنه. حالا در دلم گوهری ناب دارم با یک
دنیا نور و سرور و امید... و
این امید این تنهاترین رو زنده نگه
داشته. امید به روزی که می دونم می
آد. دیر یا زود. و چقدر این انتظار شیرین و
چقدر کشنده است... عاشق ترین،
دعا کنید خدا این گوهر رو توی دل من در
پناه خودش حفظ کنه تا بتونم یه
روزی بدون این که ذره ای به هوس و انحراف
آلوده شده باشه به بهشت آرزوهای
رویایی ام برسونم. این گوهر تپش های دلم
رو گرفته، تپش هایی که با هر
نگاهی و هر حرفی و هر خیال باطلی شکل می
گرفت، و حالا تنها اوست که با هر
تجلی اش در این گوهر، نبض حیات منو به دست
گرفته و از بند هرچی خیال و
توهم و گناه رهانیده.
موزون ترین ترانه هستی، زیباترین جلوه
آفتاب، همیشه نیازمند گرمی
وجودتون، هر لحظه به پاس و امید عشق شما
زنده است. آرزوی بلندم ...
خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال...ذره
ای هم خلوت خورشید عالم کی شود
***
به خودش قسم
 برای شما که بارش
تمام برکت و خوش یمنی دو دنیا به کویر
متروک زندگی من بودید و هستید.و
باز می گویم افتخار تمام زندگی من همین
را بس که در طول اون با شما آشنا
شدم! و یک لحظه اش به تمام زندگی من می
ارزید. و یک ثانیه اش، 
 پاداش تمام خوبی های کرده و
نکرده من بوده طوری که از کل زندگی من هم
زیاد می آد!
عزیزترین امید ناب زندگی ام! به خدای
خودتون من می دونم شما خیلی خیلی
خیلی بیش تر از من رنج می کشید و سختی. به
خدا این بغض های غروب شما رو
با تمام وجود می فهمم و مثل تیری زهر آلود
قلبم رو تکه تکه می کنه. اما
خودخواهی من این اجازه رو نمی ده که این
رنج شما رو تموم کنم. شاید رفتن
من برای همیشه شما رو از این انتظار
کشنده راحت کنه. شاید مقدمه ای برای
شروع دوباره بهار زندگی تون باشه. شاید
آغازی برای رسیدن شما به زندگی
جدیدتون باشه! با بهترین عشق دنیا و کسی
که لایق شماست. و در آغوش
گرفتن ثمره اون عشق و چه چیزی
زیباتر از آن! شما فکر می کنید من چی می
خوام؟ جز این که شما رو خوشبخت و
بدون غصه ببینم؟ شما باید یک زندگی بهتری
رو انتخاب کنید. مطمئنا لیاقت
شما خیلی خیلی بیش تر از اون چیزیه که فکر
می کنید.بیش تر از همیشه
دوستتون دارم. برای همین این حرف ها رو می
زنم. تو رو خدا حلال کنید و از
من نرنجید.
 من می دونم همیشه استاد از موفقیت های شاگرداش
 خوشحال می شه.
 وقتی ببینه که از چیزایی که بهشون یاد داده
 استفاده کردن و تونستن به یه چیزایی برسن.
راستش توی این مدت سخت دوری 
 خیلی دلم برای شما تنگ شد.
 خیلی اتفاقات سختی هم افتاد
که دلم می خواست شما کنارم بودید.
 می دونم بودید.
چون اگه دعای شما نبود نمی تونستم تحمل و صبر کنم.
خیال در همه عالم برفت و باز آمد
که از حضور تو خوش تر ندید جایی را!
من عاشق بهارم. عاشق نم نم
بارون و بوی خاک و بوی یاس عسلی و شکوفه
های بدبو و ابرهای سیاه و رعدهای
غران و رنگین کمان های زیبا! اما برای
ورود به بهار دلم نمی خواهد این
همه نازیبایی رو در خودم و اطرافم ببینم.
دلم می خواهد تک تک لحظاتم هم
نشین حضور شما باشه و دلم می خواد در کنار
شما اومدن بهار رو منتظر
بشینم.
بهار با شما رنگ دیگه ای
برام داره. زیباتر و شادتر از
همیشه. همه دنیا زیباست وقتی شما باشید.
همه دنیای من! به جان شما!
خیال در همه عالم برفت و باز آمد
که از حضور تو خوش تر ندید جایی را
اما باز هم به تو سلام
سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات؟
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات؟
شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش،
اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات؟
اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوستت دارم؟
تو هم بگي دوستم داري بارون بشم دل ببارم؟
بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي
بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم؟
اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني؟
خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني...
دلم تنگ است ، دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
ســــــــــکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیـس و بارانـــــــی است
نمی دانم چرا
 در قلب من پاییزعشق این گونه طولانی است
گاه به آسمان نگاه می کنم،
 به ستاره ها. نه به همه ی آنها،
 فقط به آن هایی که به چشمان تو شبیه ترند...
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست

در چشم پر از اشک من این بار نگاه کن
این عشق تو در چشم پر از اشک هویداست

من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

من قایق آواره دریای تو هستم
خوبست بدانی که دلم عاشق دریاست

در خانه احساس اگر زمزمه ای هست
آن زمزمه از توست که در جان و دل ماست

گفتم بروم در پی تو باز بگردم
شاید فرجی منتظرم در پس فرداست

دیروز اگر غافل و نادیده گذشتم
فردا تو بدان چشم و دلم غرق تماشاست

دیوانه بگویید به من چون که شنیدم
هر جا که تو دیوانه شوی عشق همان جاست
مرا گویی که رایی؟ من چه دانم ... چنین مجنــون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هسـتی ... به عشقم چون برآیی؟من چه دانم
منم در موج دریاهای عشــــــقت ... مــــــرا گویی کجایی؟ من چه دانم
مرا گویی به قـــربان گاه جان ها ... نمی ترسـی که آیی؟ من چه دانم
مرا گویی تورا بااین قفس چیست... اگر مـــــــــرغ هوایی؟ من چه دانم
شبی بربود ناگه شـــــمس تبریز ... ز من یــــــــکتا دوتایی من چه دانم
آخه تا کی می خوای به من پشت کنی و نیگام نکنی، ببین دستامو... ببین چقدر سردن، ببین چقدر تمنا توشونه، ببین چقدر تنهام...پاشو دیگه، دلت می آد؟!
آخه گناهانم این قدر سنگینن؟ چرا پس این شب سرد و تاریک و ترسناک تموم نمی شه؟ تو بگو چرا... تو که سراپا نوری...تو بگو چرا...تو بگو چیکار کنم تا سحر برسه...چطوری بی تو این شب دیجور رو سپری کنم؟
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره ای کردن کنون آن ناشکیبا را
گرت پروای....
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
...
دارد؟؟؟
بهار من
کاش باز هم بگویی که
عاشقانه هاتو خوندم.
چقدر حرف دل بود.
 
دیگه بارونم نمیاد
آسمون بغشو می خوره تا کسی اشکاشو نبینه
 با تک تکشون زندگی کردم و گریستم.
تو دیدی و تحمل نکردی
تقصیر خودم بود
از دست این دل تنگ من
سلام نازنین من
سلام مونس عشقم جانم عمرم........... خوبی خوشی
چرا اینقدر غصه خوردی مگه نمیدونی من طاقت ندارم جونم.......
فدای غمت نباشم تو رو غمگین ببینم... چه می کنی با دلت و قلب من
دلم بی تاب روی توست
کاش یک شب باران ستاره هایت را بر آسمان سیاه آرزوهایم بباری
دلم برات تنگ شده
چرا برام دیگه نامه نمیدی... چی شده اخه به من بگو
ما قول دادیم تا اخرش باشیم و همدیگرو تنها نزاریم مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟
عزیزم فکر نکن اگه بری خوشبخت میشم

اگه بری و تنهام بزاری هیچوقت رنگ خوشبختی را نخواهم دید

دلم خیلی برات تنگه

. آروم جونم و عاشق دوستداشتنی  من 
 دلم خیلی تنگ شده
امیدوارم که خوب و خوش باشی 
 دلتنگ تو ام مهربونم .......
 
 مراقب خودت باش . منتظرتم ...... یا حق الهه ی نازم....
اما ، چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

و چه زشت است زیبائی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .

در بهار ، هر نسیمی که بر چهره ات می زند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند .

هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است .

در آن روزها که آفتاب و باران بهم در می آمیزند ، در آن شبهای کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند، در سینه ی دشتی افق خونین را می نگری و مسافری تنها از پنجره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل می کند ، بیشتر از همه وقت ، دشوار تر از همه جا احساس می کنیم که در این مثنوی بزرگ طبیعت مصراعی ناتمامیم ، بودنمان انتظار یک بیت شدن
 
من تو و تو من هستم
دوست دارم بشناسمت. دوست دارم بدونم کي هستي
من عاشقی بیقرارم .. من عاشقی دلشکسته ولی دیوونه عشقم
من همونم که عاشقانه همیشه پیشت میمونه ..منو از خودت نرون دلبر
حديثم را كسي نشنيد نشنيد.. درونم را كسي نشناخت نشناخت
بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواخت
برونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود.
نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بود
همه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباست
ندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماست
چه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟
جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست
من همونم که تو اونو کشف کردی و بهش ارزش دادی
من همونم که خاک پاتو میپرسته..
من همون ذره ی ناچیزم که بچشم نمیاد اما با عشق تو زندست
من کسی هستم که عشقش یه احساس زودگذر نیست
من همونم که از عشقت سینه چاکه
و تو براش یه آرزوی محال شدی
من همون لیلی هستم که براش هیچ فرهادی اینقدر آهای سوزناک نمیکشه
من همونم که اگه نبودم تو خوشبخت بودی عزیزم
من همونم که فکر میکرد میتونه برات خوشبختی بیاره اما از دنیا سیرت کرده
و نذاشت طعم خوشبختیو در بهترین روزهای جوانیت بچشی
من باعث شدم الان تو تنها باشی و...آآهه
من باعث شدم تو حیرون و سرگردون بشی
من باعث شدم قلبو عشقی که فقط لایق عشق آسمونی خدای مهربونه اسیربنده ی ناچیزش بشه
من همونیم که بزرگترین جنایت و در حق عزیزترن کسش کرده
همنون جنایتی که قلبتو خسته و افسرده کرده...
عزیزم چرا منتظری اخه کاکتوس که گل نمیده!!
چرا دستای نازنینتو با خارای تن من ضخمی کردی؟
عاشق جونم انقدر خودمو بخاطر این اتفاقا سرزنش میکنم
همش آرزو میکنم که به خاطر عشق پاکت که به من هدیه کردی
بتونم لا اقل با حرفام قلب مهربونتو آرامش بدم تا کمتر تنهایو احساس کنی
هیچی سخت تر از تنهایی آدمو از پا نمیندازه...
همه ی آدمها نیاز به یه همراه و کسی دارن که تنهایشون و پر کنه
همه ی آدما به کسی نیاز دارن که دوسش دارن حالا اگه عاشقش باشن که بیشتر..
کسی که بهش تکیه کنن و پناه گریه هاشو ن باشه
یه همراه ..یه همراز... یه منجی.. یه عشق حقیقی
 

مهربان ما فریدون مشیری روحت شاد چه خوش سرودی 


شباهنگ

باور نداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خک اوفتد
با این همه هنوز به جان می پرستمت
یا الله اگر که عشق چنین پک اوفتد
می بینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست
بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد
فردای ما نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم
دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم
پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه ترا یادگار باد
ماند به سینه ام غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل
لب تشنه ام بریز به کامم شراب را
ای آخرین پناه من آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 

با یاد اون همه تواضع و مهربانی های استاد نازنینمون فریدون مشیری


گل خشکیده

بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه این چشمه ام چه سود خدا را
شبنم مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم
ای گل زیبا بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم
گوشه تنها چه اشک ها فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم
آن گل خشکیده شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم
جز به تو درمان درد از که بجویم
من دگر آن نسیتم به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم
پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی می کشم ز سینه پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است

اه از دل عاشق ...فریدون مشیری


سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است

شراب

بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی
شرابی تو شراب زندگی بخش
 شبی می نوشمت خواهی نخواهی

باغ

 بهار میرسد اما ز گل نشانش نیست
نسیم رقص گل آویز گل فشانش نیست
دلم به گریه خونین ابر میسوزد
که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست
چنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموش
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست
 چه دل گرفته هوایی چه پا فشرده شبی
که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست
کبوتری که در این آسمان گشاید بال
 دگر امید رسیدن به آشیانش نیست
ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد
کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست
جهان به جان من آنگونه سرد مهری کرد
که در بهار و خزان کار با جهانش نیست
ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین مان ترا
 گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
 می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود

می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه
فراموش می شود
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
 عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشیذ جاودانی دنیای دیگرم

ستاره کور ...باز از فریدون نازنین

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به ایان خود پناه
در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
 یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد
می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

زهر شیرین

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
 به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو ش یرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
 نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرمگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
 چه غم دارم که این زهر تب آلود
 تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگام درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به نکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگی است

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

.....

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم 

ساقی

 کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
 می خوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
 سوی این شتنه جان سوخته می گردانی
 موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
 دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
 در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
 در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
 در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
 بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

برای شادی روح استاد فاتحه ای صلوات
 آه...

شب فراقت غیر غم یاورم نمی شه

مگه می شه نبینمت باورم نمی شه

ماه دل آرا بیا...

                              از پشت ابرا بیا..آه

آسمون چشمام پر از ستاره وشهابه

    دل خراب من اسیر جام شرابه

غریبونه

دارم می رم ازین ویرونه

دیگه سر اومده پیمونه...حلالم کن

به راه تو می دوزم این چشم بیدارم را

نمی بندم تا زندم این چشمای خونبارم را

پریشونم..دوای درد بی درمونم

همیشه چشم برات می مونم

تا وقتی کنج این ویرونم

توی سینم میلرزه این دل خونینم

شبا که خوابتو می بینم..آهههههههههه

گل بوسه از لبات می چینم 

... 

 

شهرام ناظری

 روی هر خط کلیک کن برای نامه ها

 

هد هد گفت می رویم

-1-عکس ها و نجواها

۰-نامه های سوزنده

 اردیبهشت ماه تولد  ما اردی بهشتی ها ی عاشق از زبان تو

۲-باز میخوای بری و تنهام بزاری 

۳-سلام بهار نازنین عمر من

۴-نامه ها...دل حرم خدای مهربونه...

۵-سلام همه ی آرزوی جوانی من

۶-عشق مثل ی گرهه

۷-تو که هر چی گفتی گفتم چشم

۸-عشقش ازش دوره

۹-من که از خیال متنفر بودم

۱۰-دلمو آتیش زدی 

 

کلبه های دیگر

۱-به نام خدای مهربان

2- آرام جان

۳-من عشق نمیدانم 

۴-میخوام خوب بشم 

۵-خاطراتم سوخته

 

6-دل جای شادی است

فرياد هزار بلبل مست
پيوسته كشد زبانه در من
اي همره جاودانه بيدار
چون جوش شراب خانه در من
تنها تو بخواه تا بماند
اين آتش جاودانه با من
 

بفرمایید ...کرم نما و فرود آ..