
|
|
یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد ...
راهی نروم که بی راه باشد.
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را !
یادم باشد روز و روزگار خوش است.
همه چیز بر وفق مراد است و خوب.
تنها دل ما دل نیست !!!
بر من سخت است که همه مردم را ببینم و تو دیده نشوی، و حتی کوچکترین نفسی و صدایی از تو نشنوم! بر من سخت است که بلایا بدون من تو را احاطه کند و ناله و شکایتی از من به تو نرسد! بر من سخت است که جز تو همه کس پاسخ مرا بلند یا آهسته بدهد! بر من سخت است که بر تو گریه کنم در حالی که مردم تو را خوار کنند! بر من سخت است که بر تو بگذرد، آنچه بر مردم نمی گذرد
و می دانم که سخت ناتوانم در برداشتن قدمی برای تو
ولی کلاه بیچارگی من پس معرکه است ...عظم بلاء...
!وقتی ندایی از نجف پتکی بر سرم می کوبد: مهدی من چاه نداره
! یا صدایی از مدینه فریاد می کند: مهدی من تو غربته
:ملتمسانه زار می زنم
آیا راهی به سوی تو هست؟
:و آنگاه که جوابی به گوش نمی رسد، آه از نهاد بر می آورم
پناهم ده
مرا دریاب
امانم ده
! هر چه زودتر
! همین امشب
! همین ساعت
...منتظرم...امیدوارم

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهاي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صدتا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو
تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم
تموم حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیونت
سربزارم روشهرامن شونت
در این دنیا... تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریز است
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی ثمر می خندم
چه بی اثر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم!
تو در کدام سحر بر کدام اسب سپبد؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه!
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه!
کدام نشاه دویده ست از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند
به رقص می آیند
سرود می خوانند!
چه آرزوی محالی ست زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
تو را به هر چه تو گویی بو دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه.
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته ست.
فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست
نشسته ام سر راهت چه می شود به نگاهی
غریب خاطره ها را در این سفر تو ببخشی
مگو نجیب زمانه , ز چشم ما گله داری
مگر نه وعده نمودی که بیشتر تو ببخشی؟!
شبانه حرف دلم را اگر برای تو گفتم
خیال من همه این بود مرا سحر تو ببخشی
شکو فه های غزل را به پیش پای تو ریزم
به یک نگاه صمیمی مرا اگر تو ببخشی!
ببار ای بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبای تيره چون زلف يار
بهر ليلی چو مجنون ببار ای بارون!
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ يار
به ياد عاشقای اين ديار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون!
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف يار
داد و بيداد از اين روزگار
ماهو دادن به شبهای تار اي بارون!
هیچ می دانی تنگ است دلمبرایت بسیار
تنگ است دلم برای روز دیدار
هیچ می دانی اسیرت است دلم اسیر رخسار
اسیر تو شده ست و بس گرفتار
هیچ می دانی تو را می خواهد دلم . هیچ از این دنیا
دنیا برایم تویی . باقی بی تو فنا
هیچ می دانی در این هوای ابری تنها تو را می طلبد دلم تنها
تنها برویم به زیر باران و شویم مست از باران
هیچ می دانی آن زمان که تو در کنار من باشی و بمانی من مستم نه هوشیار
مست با تو بودن در کنارت نشستن و تا سپیده گفتن از راز ها و نیاز ها
آری من مست حضورتم نه مست باران
بذار رو سینم سرتو چشمای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنتو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی ندارم نزدیک تر از نفس بهم
سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
وقتی چشات خوابش میاد.......
ادم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشماته ....
که عشق خودش باهاش میاد
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمی یاد
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمی یاد؟؟؟؟؟
روی ماهش کجا پنهون شده اون رفت به کجا
چرا از اونور ابرا دیگه بیرون نمی یاد
نیتت رو واسه فال قهوه کردمولی حیف
عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمی یاد
منو کشتی تو با اون خنجر دوریت... عجب
چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمی یاد
مگه تو بی خبری مومو پریشون میکنم
دل تو حتی واسه موی پریشون نمی یاد
دلت از بس که سفید و لطیف مثل برف
از خجالت تو برفی تو زمستون نمی یاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی
درارو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمی یاد
صدای بارون قشنگه به شیشه که می خوره
اما با غم نجیب روی ناودون نمی یاد
دو سه بارواست نوشتم مثل آیینه می مونی
تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمی یاد
عمری اسیرتم اسیر اون چشمای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمی یاد
نمی گه کسی واسه مرمتش فکری کنیم
هیچ کسی سراغ این کلبه ی ویرون نمی یاد
زندگی بازی شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولی به میدون نمی یاد
گاهی وقتا انقدر آب و هوام ابری می شه
که قد اشکای من از رود کارون نمی یاد
گاهی با خودم می گم
شاید می خواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمی یاد
اون که برای دیدنش ستاره می شماری
اهل نازه پس با یه خواهش آسون نمی یاد
توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود
مثلا چون تشنه ان یاسای گلدون نمی یاد
لااقل کاش راستشو برام نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمی یاد
در کنار چشمه ی سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
جهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می تراود از شکوه دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود!
مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم توـکه رسته در کنار هم ـ
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود.
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهار ها رسیده ام.
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه!
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط در هم کتاب
در دیار نیلگون خواب!
ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.
ای نوازش تو بهترین امید زیستن!
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.
در بنفشه زار چشم تو
برگ های زرد و نیلی و بنفش
عطر های سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها!
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگ های تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها!
خوب خوب نازنین من!
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب.
بهتر از تمام شعر های ناب!
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی ست
من تو را
به خلوت خدایی خیال خود:
"بهترین بهترین من" خطاب می کنم
بهترین بهترین من!
کاش می شد تا بگویم دوستت دارم عزیزم
کاش می شد که تنها یک دفعه تو را ببینم
کاش می شد تا همیشه در کنار من بمانی
کاش می شد که هرگز شعر رفتن را نخوانی
کاش می شد که شبها لااقل خوابت ببینم
کاش می شد که خوابم تا ابد پایان نگیرد
کاش می شد که در خواب دستهایت را بگیرم
آن زمان بر دستهایت گل بوسه را بکارم
کاش می شد که با تو در هوای سرد امشب
زیر لب این شعر عشق را تا سحرگاهان بخوانم
آروم جونم
چی شد که خیلی ساده
عشقم رو بردی از یاد
قلبم رو بی تفاوت
له کردی زیر پاهات
آهای خبر نداری
آهای تو که این همه دوری از من
این روزها در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دار و ندارم رو با دوری از من
طاقت نداری ببینی می دونم
این همه طاقت و صبوری از من
ستاره ها می گن پشیمون شدی
می خوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه واست تا دریا
این همه نفرت رو بشوری از من
نمی دونم می خوای با قلب سنگی
دل ببری بازم چه جوری از من
پشیمونی فایده نداره دیگه
چشات باید بارون بباره دیگه...
به خاطر دلم شده يه شب بيا به خوابم
برای لحظه ای شده بيا بمون کنارم
نکنه يه روز بری سفر بری روزی بی خبر
دلم ميگيره نازنين بيا من رو با خود ببر
هر چی بخوای همون ميشم برات ميمونم هميشه
اگه بگی دوستم داری هر چی بخوای همون ميشه
به خاطر تو از خودم از همه دنيا ميگذرم
دنيا چيه به خاطرت از دل و جونم ميگذرم
هر چی که عشقه با نگام نثار چشمات ميکنم
گلهای دنيا رو همه نثار دستات ميکنم
هر چی بخوای همون ميشم برات ميمونم هميشه
اگه بگی دوستم داری هر چی بخوای همون ميشه
ستاره های آسمون کمه بريزم رو سرت
عطر يه دنيا گل سرخ ميگيرم از عطر تنت
خورشيد و ماه رو ميگيرم از آسمون اون چشات
دنيا رو آتيش ميزنم با حرم داغ نفسهات
دلم داره می میره
همدم بی کسی هات
تو بی کسی اسیره
بهش بگین هنوزم
جاش خالیه تو خونم
بگین هنوز داد می زنم
برگرد دردت به جونم
بیا بلات به جونم
رفتی از اینجا اما
بدون نرفتی ازیاد
ندیدی وقتی رفتی
واست کی دست تکون داد
هر کی من رو میبینه
فکر می کنه دیوونم
دیوونه تو هستم
درد و بلات به جونم
آهای خبر نداری
دلم داره می میره
همدم بی کسی هات
تو بی کسی اسیره
بهش بگین هنوزم
جاش خالیه تو خونم
بگین هنوز داد می زنم
برگرد دردت به جونم
بیا بلات به جونم
در کوچه باد می اید.....
.....این ابتدای ویرانیست
تنها به یاد روزهای خوشی که.....
.... بی خیال
فردا که بیایی به سراغم نفسی
نیست
از ضعف زدم تکیه به دیوار و نگفتی کاین صورت بی جان که به دیوار کشیده
* من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو آسان بردی از من
*دلی بی تاب و عاشق پیشه دارم مزن سنگم که بار شیشه دارم
*می رود می کشدم صبرکنم می میرم مصلحت چست عزیزان بروم یا نروم
*از رقیبان تو درد دل من بسیار است
نیست یارای سخن ورنه سخن بسیار است
*من اگر دل به تو دادم تو ز من دل بردی گر گناه است محبت تو گنه کارتری
*دلا بی من چه می کردی در کوی حبیب من الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
*دل برایش هدیه بردم سنگدل خندید و گفت دور اندازند مستان ساغر بشکسته را
*ز بر رقیب امشب روم و گذارم او را ز بلای بد خدایا به تو می سپارم او را
* یک لحظه با تو بودن و با غیر دیدنت با صد هزار سال جدایی برابر است
* یا رب سببی ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از چنگ ملامت
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش
مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون
براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه
بدون دوست داره
اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته
اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی
اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره
اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده
اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه
خاطر تو مرده...
مثل من
خوب همه مي دونن كه آدم عزيزترين كسش رو چطور دوست داره . دلم دستت بود و
شيشه عمرم كنارت ، اما اي كاش يك بار هم بجاي دلم شيشه عمرم را مي شكستي تا
شاهد اين هجران نباشم ولي هر بار دلم را شكستي كه خوب ( اگر با من نبودش ميلي
/ چرا ظرف مرا بشكست ليلي ) ولي من عاشق دل شكستنت شدم و هيچ نگفتم چون (ميان
عاشق و معشوق فرق بسيار است / چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد ).... نازنينم
هر وقت كه برات گل مي گرفتم منو گل خودت خطاب ميكردي اما
( گل بي رخ يار خوش نباشد / بي باده بهار خوش نباشد)... مي دوني (ناصحم گفت
كه جز غم چه هنر دارد عشق / گفتم اي خواجه ي عاقل هنري بهتر از اين ) ثانيه
ها بي تو پر از غمه و لحظات تنهايي پر از فرياد دلتنگي...براي تنهايي هام
ميگم ( از دست غيبت تو شكايت نمي كنم / تا نيست غيبتي نبود لذت حضور ) و براي
دلتنگي هام مي خونم (حافظ از غم هجران چه مي كني / در هجر وصل باشد و در ظلمت
نور ) و براي غمهام اين لالايي رو زمزمه مي كنم تا خوابشون ببره ( وفا كنيم و
ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در طريقت ما كافريست رنجيدن ).... هميشه به خاطر
پاكي و صداقت قلب و روحت وفادارت خواهم بود چون ( هر آنكه جانب اهل وفا نگه
دارد / خداش در همه حال از بلا نگه دارد )....وفادار ترين من (از من جدا مشو
كه تو ام نور ديده اي / محبوب جان و مونس قلب رميده اي) آخه ( از جان طمع
بريدن آسان بود وليكن / از دوستان جاني مشكل توان بريدن ) اونم تويي كه از
جونمم برام عزيزتري..... بدون كه برات دعا مي كنم كه خوشبخت ترين آدم روي
زمين باشي و ( اميد هست كه زودت بكام خويش ببينم / تو شاد گشته به فرماندهي و
من به غلامي) و يادت باشه ( وصال تو ز عمر جاودان به / خداوندا مرا آن ده كه
آن به ) هميشه از خداي عاشقان سلامتي، موفقيت و شادابي تو را خواهانم ( از هر
كرانه تير دعا كرده ام روان / باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود ) و در آخر
ميگم ( قد همه دلبران عالم / پيش الف قدت چو نون باد / چشمي كه نه فتنه ي تو
باشد / چون گوهر اشك غرق خون باد )......به اندازه ي همه ي هستي دوستت
دارم........
عجب صبري خدا دارد،اگر من جاي او بودم،همان يك لحظه اول كه اول ظلم را مي
ديدم از مخلوق بي انصاف و بي وجدان،جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي
يكدگر ويرانه مي كردم.
اگر من جاي او بودم،براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان،هزاران ليلي
ناز آفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم.
اگر من جاي او بودم،به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،سراپاي وجود بي وفا
معشوق را پروانه مي كردم.
اگر من جاي او بودم،به عرش كبريايي ،با همه صبر خدايي،تا كه مي ديدم عزيز نا
به جايي ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد،گردش اين چرخ را ،وارونه،بي
صبرانه مي كردم
نميدانم چرا با من چنين کرد
دل ديوانه را عاشق ترين کرد
نمي دانم چرا سبزي خزان شد
وجود خنده اي بر ما گران شد
نمي دانم چرا دلها شکسته
زمين و اسمان از هم گسسته
نمي دانم چرا من را فدا کرد؟
فدای سرت
رفتی نموندی بی وفا انگار اثر نداشت دعا
قلب منو شکستی غصه نخور فدای سرت
گفتی که چاره سفره گفتی دعا بی اثره
نگاهم هر روز به دره غصه نخور فدای سرت
فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی
دلت دیگه از شیشه نیست چشات مثل همیشه نیست
تو گل نمی ریزی به پام دیگه نمی میری برام
آغوش تو برای من انگار دیگه جا نداره
دوستم نداری میدونم این دیگه اما نداره
شبای تاریک و سیاه ماهو صدا نمی کنی
قفل سکوتو دیگه با معجزه وا نمی کنی
رفتی نموندی بی وفا تنهایی سخته به خدا
باز زیر قولت زدی غصه نخور فدای سرت
گفتی نه فکر رفتنی نه اهل دل شکستنی
دلی نمونده بشکنی غصه نخور فدای سرت...

جون پناهم زیر بارون دستای گرم تو بود
درد و رنجی از این عشق گناه من نبود
رفتی و عمری گذشته ولی بی تو گذشت
رفتی و قلبی شکسته به دست تو شکست
چرا ابرا نمی بارن خبر از تو نمیارن
چرا این خاطرات تو منو تنها نمیذارن
هیشکی مثل تو نبود حتی شکل تو نبود
هیچ کسی پیدا نشد مثل تو عاشق نبود
آخر اين چه شكستن است
كه هر صبح به اميد يكي غروب و
هر غروب
خيال صبح ديگري شايد ؟
يعني بعد از اين همه وزيدن و زمهرير
نمي دانيد نجات نهايي پروانه
در تحمل پاييز نيست ؟

شب عاشقـان بي دل چه شبـي دراز بـاشد
تو بيـا کز اول شب در صبـح، بـاز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجـا رود کبـوتر که اسيـر باز بـاشد؟
ز محبتت نخـواهـم که نظـر کنم به رويـت
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
به کرشمه عنـايت، نگـهي به سـوي ما کن
که دعــاي دردمنـدان ز ســر نيـاز باشــد
سخني که نيست طاقت که ز خويشتن بپوشم
به کدام دوست گويم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را که تو در خيال باشي؟
تو صنم نمي گذاري که مرا نمـاز بـاشد
نه چنين حساب کردم چو تو دوست مي گرفتم
که ثنا و حمد گوييم و جفـا و ناز بـاشد
دگرش چو باز بيني غـم دل مگوي سعـدي
که شب وصال، کوتاه و سخن، دراز باشد ...

عشقم گل سرخ غرور منه نمیشه آسون بذاری زیر پات
وقتی شیشه میشکنه ارزشش کمتر میشه ولی دل هرچه شکسته تر باشه ارزشش بیشتره
گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم ز شوق سوی در می آیم و هرسو نگاه میکنم
یک گل که دیدی نایست نگاهش نکن
وقتی نگاهش کردی طرفش نرو
وقتی طرفش رفتی بوش نکن
وقتی بوش کردی نچینش
وقتی چیدی درست نگهش دار
وقتی درست نگه داشتی پرپرش نکن
وقتی پرپرش کردی فراموشش نکن
وقتی فراموشش کردی نرو و پشت سرت رو نگاه نکن

رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم!
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم!
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم!
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم!
هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد!
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد!
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش!
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش!
هم ترانه! ياد من باش!
بی بهانه ياد من باش!
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش!

با رفتن تو قصّه تموم شد
من کنار تنهايی نشستم
تو خلوت آخر نگاهت
آيينه شکست و من شکستم
کاش جاده يه ذره آشنا بود
من رسيدنو گم نمی کردم
کاش يه لحظه منتظر می موندی
می گفتی دوباره برمی گردم
گم شدم تو پيچ و خم جاده
باز به آخر قصه رسيدم
می خواستی بری لحظه ی آخر
بدشانسی آوردم تورو ديدم
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز برای روز آینده
عمر اینه بهشت اما آه...........
رفتی
گلدونای اطلسی توی حیاط خشکیده بی تو
رفتی و خنده رو هیشکی رو لبام ندیده بی تو
چشم تو با بی زبونی هی می گفت منو نمی خوای
خیلی وقته که تو حتی توی خواب من نمیای
جای خالیت توی خونه مثل خاری به چشامه
هنوزم اسم قشنگت شب و روز حرف لبامه
از اون روزای خوب حالا برام چی مونده
غم فراق تو به دل غصه نشونده
من و یه خونه ی پر از خاطره ی تو
بیا که طاقتی به دل نمونده بی تو
جای خالیت توی خونه مثل خاری به چشامه
هنوزم اسم قشنگت شب و روز حرف لبامه
ابرای پاره پاره خبر می دن بهاره
درخت یاس خونه گل می کنه دوباره
چشمای خسته ی من هوای گریه داره
...کاشکی یکی بیاد و از تو خبر بیاره


افسون توام مجنون توام
این عاشقی رو مدیون توام
در خال توام دنباله توام
اگه بخوای نخوای من مال توام
اگه ستاره شی هر جا باشی تو رو پیدا میکنم
هر جور شده تو خونه ی قلبت خودمو جا می کنم
فریاد از دل فریاد از این دل

پرنده ایی را که دوست داری رهایش کن
اگر عاشق باشه برمیگره وگرنه هیچ وقت عاشقت نبوده

یه پنجره با یه قفس...یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو...یه خاطره است همین و بس
تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم..از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
میخوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم
بذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده با یه علامت سوال
بذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم

دل
|
|
|
میمیرم برات
نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات
رفتی از برم
توکه میدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات
میمیرم برات
عاشقم هنوز
نمیخاستی که بمونی وبسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
نمیخاستی بری تافردا ها یار خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها جدا کن دلم
جدا کن دلم...
سفرت به خیر
اگه میری از اینجا تک و تنها
تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور به یه دنیا نور
سفرت به خیر
برو گر زمن شکستی میتونی دوباره بساز
از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برو
از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برو تو بازم برو
نمی خوام حروم بشی
نمیخام مثه یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی
آهای تو که این همه دوری از من
این این روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دارو داروندارمو با دوری از من
طاقت نداری ببینی می دونم
این همه طاقت و صبوری از من
می خوای بگی که غرق نوری از من
تو دنیایی که آواره مصیبت
با دستای تو ریخته بر سر من
اگر میدانستم که آخرین باری است که تورا هنگام بیرون رفتن از خانه می بینم دستانت را در دستانم می گرفتم و یکبار دیگر صدایت میکردم.
اگر میدانستم این آخرین باریست که تو را می بینم می توانستم یکی دو دقیقه وقت صرف کرده و به تو بگویم دوستت دارم به جای اینکه فکر کنم یا فرض کنم که تو حتمآ میدانی که دوستت دارم.

آهای تو که این همه دوری از من
این این روزا در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دارو داروندارمو با دوری از من
طاقت نداری ببینی می دونم
این همه طاقت و صبوری از من
می خوای بگی که غرق نوری از من

اولين كسي رو كه عاشقش مي شي دلتو مي شكنه و ميره
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر مي شكنه و ميزاره ميره
بعدش هيچ چيز برات مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي. ديگه دوستت دارم برات رنگي نداره
و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه، تو دلشو مي شكني كه انتقام خودتو بگيري و اون ميره با يكي ديگه و .........
اينطوريه كه دل همه آدمها مي شكنه و همه از دست هم دلخور
اما تو برگرد باز هم عاشق فدایی توست
هر روز که بخواهی
منتظرم
اما دیر نشه ها

تو را من چشم در راهم...شباهنگام
که میگیرند بر شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت....که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهه

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه.
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
"روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
"بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا
هرچی دلت خواست بگو
اما نگو که می ری
نگو هوای عشقو
از نفسام می گیری
هرچی دلت خواست بگو
خونه خرابم نکن
من خوده انتظارم
نقش بر آبم نکن،
باز هوس یه دردم
یه درد عاشقونه
عشقی که از نگاهت به یادگار بمونه
ابر چشام به عشقت، کوچه رو آب پاشی کرد
حتی رو سقف خونه عکستو نقاشی کرد
كجاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـريـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو
گـريه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشين
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببيـن
سفر نکن خورشيدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهييه اين سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اينجا به آخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه
نـوازشــم کــن و بـبـيــن
عشق می ريزه از صدام
صدام کــن و ببـين که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـديمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دريـــای پــر تـلاطــمــم
عشق ِ من
یادم کن گاهی که به دل دارم آهی
تو که از دردم آگاهی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
تا هستم با یادت شادم
آخه دل بر تو تو دادم
دیگه از غم ها آزادم
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم
به انتظار ِ دیدنت
به لحظه ی رسیدنت
دل داره پرپر میزن ِ از سینه ام پر میزن ِ
ای چشمه ی حیات ِ من، فرشته ی نجات ِ من
شوق ِ نفس های منی
همیشه رویایی منی
یه دنیا ، یه دنیا عاشقم من
بدون که به عشقت صادقم من
تو مست ِ خویش و، من مست ِ عشقم
اگه نباشی میمیرم بیا که عمر از سر گیرم

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز و شادآلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را
و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم
بسازم کعبه عشقی میان باب فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم
و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شباویزم

اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده
مثل اون پرنده شکسته بال
دل من بعد تو بی لونه شده
با تو بیقراره و بی تو بیقراره
دل من راست راستی دیوونه شده
امشب هم میون این
خاطره های سردم
بی رمق دنبال اون
حادثه ای میگردم
که نفهمیدم وکی کجا
تو رو ازم گرفت
دست تو جدا شد و
نگاهتو گم کردم
چرا باید وقتی خونه دلت متروکه
واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت
وقتی راه نداره چشمام
به حریم قلب تو
چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت ازردمت
عزیز رفته سفر کی برمیگردی ؟
چشمونم مونده به در کی بر میگردی ؟
رفتی و رفت از چشمونم نور دو دیده
ز حالم بی خبر کی برمیگردی ؟
غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
پنجره امیدم و هنوز به روم نبستم
پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن
اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

دلم تنگ است....دلم برای همه چيز و همه کس تنگ است....برای شب هايی که با تو سحر کردم و خورشيدی که هر روز طلوعش را با تو نظاره گر بودم....برای روزهايی که هر لحظه اش با ياد تو گذشت و عبور ثانيه هايی که آمدن تو را نويد می داد....
دلم تنگ است....برای شانه هايت و آغوشی که هميشه پر از صفا و آرامش است....
حالا من مانده ام و دلی که هر لحظه بهانه ی تو را ميگيرد و بی تاب توست....
اين روزا بيشتر از هر موقعی احساس تنهايی می کنم
شمع ها به آرامی می سوختند.فضا به قدری آرام بود که می توانستی صدای آنها را بشنوی.شمع اولی گفت:من دوستی هستم با این وجود هیچ کس نمیتواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.من معتقدم که از بین می روم.سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.شمع دومی گفت:من اراده هستم با وجود این من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم.وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم و آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند.آن ها حتی عشق ورزیدن به نزدیک ترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد خاموش شد.ناگهان پسرس وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت چرا خاموش شده اید؟قرار بود تا ابد روشن بمانید و با گفتن این جمله شروع به گریه کرد.شمع چهارم گفت:نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شع های دیگر را روشن کنیم.من امید هستم…..پسرک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.

بين ما فاصله نيست
نه!
دل ما فاصله نيست
و خداحافظی شايد سلامی باشد رنگ غروب...

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذر هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند گل پيکرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

کاش بیاموزیم و بیاموزانیم که چگونه داشته هایمان را قدر بدانیم و تا سر حد جان برای نگه داشتنشان مبارزه کنیم . گاهی نمیتوان با چرخش روزگار و مقدرات مبارزه کرد اما میتوان تا زمانی که هستند قدرشان را دانست و انها را سرمه چشمانی کرد که هر روز میبیند و نگاه میکند بر آنچه که در اطرافش میگذرد اما اینکه ایا واقعا میبیند یا نه را نمیدانم . خیلی وقتها داریم میبینیم اما هیچ چیز را نمی بینیم . واقعا نمی بینیم ...
وقتی چیزی را از دست میدهی انگاه مینشینی و با خود می اندیشی که چه داشتی و حال چه داری و آیا میتوان دوباره به ان سفر رفته دست یابی یا خیر . در چنین لحظاتی می اندیشی به خالقت که همیشه و همه جا همراهت بوده و در چنین لحظه ایی با او میگویی راضیم به رضای تو و هرچه تو خواهی و هرچه خیره ...
شاید بقولی :
انکه هرگز نان به اندوه نخورد
و شب را به زاری سپری نساخت
شما را ای نیروهای اسمانی
هرگز , هرگز , نخواهد شناخت ...
|
گجلر فکرنن یا تا بیلمیرم بو فکری باشیمنان اتا بیلمیرم گجلر عشقینن یاتا بیلمیرم بو عشق باشیمنان اتا بیلمیرم نی نییم که سنه چاتا بیلمیرم ایلیرخ ایلیرخ امان ایلیرخ هر دل دردن اولار یامان ایلیرخ اوزون دو هجرینن گارا گجلر بیلمیرم من گدیم هارا گجلر وروب دو دردیم یارا گجلر وروب دو دردیم یارا گجلر ایلیرخ ایلیرخ امان ایلیرخ هر دل دردن اولار یامان ایلیرخ
گئجه لر فکریننن یاتا بیللمیرم بو فکری باشیمنان آتا بیلمیرم نینیئم کی سنه چا تا بیلمیرم
آیریلیق ، آیریلیق ، امان آیریلیق هربیردتدن اولان، یامان آیریلیق
اوزوندو هجریننن قارا گئجه لر بیلمیرم من گدیم هارا گئجه لر ووروبدو قلبیمه یارا گئجه لر
آیریلیق ، آیریلیق ، امان آیریلیق هربیردتدن اولان، یامان آیریلیق |
امروز كه برايت مي نويسم از هميشه اندوهگين ترم ،
حس مي كنم مرا فراموش كرده اي و اين
همه مشكل مرا نمي بيني ! اما نه تو نميتونی مرا فراموش کنی آخه تو مهربان ترين
وبخشنده ترينی .........
